دكتر علياكبر ترابي
نوآوري نيما پدر شعر نو فارسي
پيش از نيما، اين نوآور و پدر شعر نو، ادبيات فارسي گستردگي كافي پيدا كرده بود، ادبياتي كه جز در اشعار برخي شاعران، عمدتاُّ، جنبة كاخي و يا خانقاهي داشت. نيما از جمله شاعراني بود كه شعر را از چهار ديواريها بيرون كشدند و به ميان مردم بردند. اگر شاعراني پيش از او، به اعتباري، آزادي در شكل شعر را عنوان كرده بودند، نيما اين شايستگي را داشت كه به مقتضاي عوامل گوناگون اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي، گذشته از دگرگوني بخش در شكل شعر و درهم شكستن «طلسم مصارع و قوافي»، سيستمي از نظريات و شناسائيهاي نوين عرضه كند كه نه تنها ناظر بر شكل شعر، بلكه كاملاُّ در خدمت محتوا باشد، و خود، با اشعار نوپردازانه، الگوهاي ارجدار و پرمحتوايي از شعر نو در مفهوم اخص آن به دست دهد.
درست است كه نيما با آثار و اشعار شاعران كهن الفت و پيوندي ديرينه داشت و اين پيوند را تا آخر عمر قطع نكرده بود، و باز درست است كه مادرش براي او اشعار نظامي و حافظ را خوانده بود، و خود او پس از شكست در دو عشق نخستين، با مثنوي مولوي انس و الفتي پيگير پيدا كرده بود و به قول جلال آل احمد «اشعار نظامي و مولوي و كشكول شيخ بهائي دم دست او بود»، و لاجرم از آن آثار و شاهكارهاي ديگر ادب فارسي تأثيراتي پذيرفت بود، و آثار نوانديشان دورة مشروطه افقهاي نوين پيش ديدگانش گسترده بودند، ولي در مورد خاص نوآوري در شعر درستتر آ خواهد بود كه گفته شده نيما، گذشته از بهرهمندي از فرهنگ و ادب محيط اجتماعي، ضمن تأثيرپذيري از آثار شعراي سمبوليست و رمانتيك و رئاليست فرانسوي، جسارت و قدرت آن را پيدا كرده است كه به نوجويي و نويابي در شعر فارسي بينديشد؛ و به گفته خودش «آشنايي با زبان خارجي راه تازهاي در پيش چشم او گذاشته است»، تا آنجا كه شاعر به نوآوري در شعر فارسي و ايجاد «نظامباز» در شعر توفيق يافته است.
نيما با تكميل شكل و قالب شعر فارسي، نزديك كردن زبان شعر به زبان مردم، نوآوري در اوزان عروضي و «شيوه نگرش نو» و «بافت تازه سخن»، روشن ساختن نقش و اهميت تصوير در شعر، وضع آرموني (يا همنوايي و پيوند يافتن قسمتهاي مختلف يك شعر براي ايجاد هماهنگي و تأثيري يگانه)، ارائه الگوهاي جالب از شكل ذهني در شعر، تأكيد روي محتواي شعر و مهم شمردن رسالت اجتماعي شاعر و به طور خلاصه با نوآوري و واقعبيني و آيندهنگري، گذشته از استوار ساختن بنيانهاي شعر نو و تبديل نظام بستة شعر فارسي به نظام باز، نظامي كه با پيشرفت اجتماع همراستا بود، به شتاب حركت و تكامل شعر پويا و پوياييي بخش سخت مدد رسانيد.
مسلماُّ نوآوري او، در ابتدا مانند اغلب نوآوريها، با نقائصي همراه بود و عدم استقبال و حتي بدگويي و تحقير و دشمني مخالفان نوگرايي را به دنبال داشت؛ به ديگر سخن، در آغاز، «اشعار بي در و پيكر او را همه كس نميفهميد» ولي نيما، خود، يا آگاهي از اصالت و اهميت كار و نوآوري خويش، پيشتر و بيشتر از هر كس ديگر متوجه نقائص كار خود بود و اذعان داشت كه: «بسياري از اشعار من طبق ميل من وزن نگرفته و مقبول نظر من نيستند. من اين بنا را به تدريج كامل كردهام؛ من از آن اشعار، از نظر وزن عيب ميگيرم. تمام اشعار من از نظر من آزمايشي بوده است، قطعاتي كه خوبتر وزن گرفته، به نظر من: «قوقولي قوقوق... خروس ميخواند» ـ «آي آدمها» ـ «واي بر من» ـ «مرغ آمين» است. قطعه مهتاب نيز (كه مصراع اول اين است: «ميدرخشد شبتاب، ميترواد مهتاب» وزن خود را گرفته است.»
گفتني است كه با تمام آگاهي كه نيما از مسئله آفريني و ستيزهزايي نوآوريش در زمينه محتواي شعر و اوزان آن داشتع با ايمان به حقيقت و اصالت كارش، هرگز از پافشاري در نظرات خود و تكميل اوزان و توضيح آنها باز نميايستاد، و تصريح ميكرد كه: «وزن خاص عبارت است از وزني كه بر طبق معاني احساسات مختلف در يك قطعه شعر بياوريم؛ در واقع اين تجسس، تجسس لباس مناسبتر براي مفهومات شعري است... شعر آزاد به منظور رفع احتياج در زندگاني اجتماعي امروز است. من ميدانم به كار مجالس شرب و رقص و غنا نميخورد... پايه اوزان اين شعر همان بحور عروضي است، منتها من ميخواهم بحور عروضي بر ما تسلط نداشته باشند، بلكه، ما طبق حالات و عواطف متفاوت خود بر بحور عروضي مسلط باشيم».
بدين ترتيب نيما، در كار شعر و شاعري و نوانديشي و نوآوري، با آگاهي از درستي كار خود و ارزش و اعتبار فرهنگي آنع خردهگيريها و طعنهزنيهاي منتقدين ايستاييپسند را به هيچ ميگرفت:
تو بگو با زبان دل خود
هيچ كس گوي نپسندد آن را
ميتوان حيلهها راند در كار
عيب باشد ولي نكتهدان را
نكتهپوشي پي حرف مردم
اين زبان دل افسردگان است
نه زبان پي نام خيزان
گوي در دل نگيرد كسش هيچ
ما كه در اين جهانيم سوزان
حرف خود را بگيريم دنبال
(نيما)
با اين گاهي از نقائص اوليه شعرهاي نوين خود و با ايمان به پيروزي نهائي خويش در قلمرو هنرآفريني، نيما هر شعر تازه (و غالباُّ نامأنوس و غيرمنتظره در نظر سنت گرايان) را همانند داوطلباني تلقي ميكرد كه به يدان جنگ ميفرستد: «اين شعرها كه سالها در طرز صنعتي آنها دقت و مطالعه شده است به منزلة داوطلبهاي ميدان جنگ هستند.
معلم قافيه و شيطان پيري كه قيد به گردن مردم ميگذارد راه آن ميدان را بلد نيستند، داوطلبها اسير نميشوند، و غلبة كامل نصيب آنها خواهد شد.
اين وقتي است كه ملت چشم باز كرده با جبهه گشاده به گذشته نگاه ميكند. روي ردّپاي گمنامي پا ميگذارد... من به كاري كه ملت به آن محتاج است اقدام ميكنم.»
در واقع نيما، به كاري اقدام كرده بود كه ملّت بدان نياز داشت؛ به گفته درستتر، او به «سفارش اجتماعي»ع به عطش فرهنگي جامعه در زمينة نوين شعر و ادب، در مرحلهاي كه شعر، بويژه محتواي آن در قفسهاي آهنين قالبهاي تنگ كهن به دشواري و به سختي نفس ميكشيد، و به دنبال نو شدن روابط، محتواي شعر بالنده و پويا، ظرفيتي و فضايي و هوايي تازه ميطلبيد، با استفاده از تجربههاي پراكندة پيشكسوتان شعر اجتماعي و با نظام بخشيدن به نظريات ارجدار هنري، افقي تازه از شعر نو، از شكل و محتواي ارجدار شعر به روي نوجويان و نوپردازان باز نمود؛ و با اين كار خود، به خواست مبرم اجتماع و فرهنگ روز پاسخي شايسته داد.
او كه زادة كوهستان و پروردة شهر و محيط اجتماعي و فرهنگي زمان خود بود، از سنن ادبي و از دستآوردهاي شاعران و سخنپردازان بلند آوازة و مكاتب ادبي كشورهاي ديگر آگاهي داشت، و در جريان اوضاع و وقايع بينالمللي (جنگ جهاني اول و دوم) قرار گرفته بود، جرياناتي كه همانند امواج دريا، انديشه و احساسات او را مدام به حركت ميآوردند و به جلو ميراندند، به تلاش و كوشش در نوسازي شالودة شعر ادامه داد.
در جريان همين زندگي پرجنب و جوش اجتماعي بود كه او نخست فريادي از ميان امواج برداشت كه «آي آدمها!» و سپس به موازات تلاشها و كوششهاي پيگير خود آوازي سر داد كه رفته رفته براي شنودگان آشنا و آشناتر و بعدها پذيرفتني و پذيرفتنيتر بود. در واقع تحولات فرهنگي فرهنگي به دنبال تحولات اجتماعي، شاعر را به جستجوي راههاي تازه برانگيخت؛ و همچنانكه جامعة اوائل قرن بيستم در پي يافتن راههاي جديد در زمينة اقتصاد و سياست و توسعة اجتماعي بود راهيابي و راهگشايي و راهنمايي در زمينة اقتصاد و سياست و توسعة اجتاعي بود راهنمايي در زمينة شعر و ادب نيز همانند وظيفهاي در برابر ذهن نوجويان و نوانديشان، از جمله نيما، قرار گرفت بود.
به ديگر سخن، فرهنگ در حال تحول، و جامعه در حال دگرگوني، جهان مطلب و سخن تازه براي گفتن داشت كه در چارچوب تنگ قالبهاي سنگ شدة شعر كهن نميگنجيد. فرهنگ رو به گسترش روز نميتوانست محتواي عظيم خود را در قالب و شكل محدود شعر سنتي عرضه كند. پيدايش محتواي نو، خلق شكل نو را اجتنابناپذير ساخته بود. نيازي شديد به راهگشايي در اين زمينه به صورت مسئلهاي فرهنگي در برابر ادب دوستان و فرهنگپردازان هوشيار قرار گرفته پاسخ ميخواست. نخست آوازي از سوي نويسندگان و شاعران مجله آزاديستان (منتشره در تبريز، سالهاي 1297 ـ 1300 شمسي) برآمد. مقابلة ملك الشعراي بهار با نوگرايان و ترقيخواهان مذكور، و مصالحه ظاهري يا مداري اضطراري ـ ولي موقت ـ سنتگرايان و نوگرايان مانع از آن نشد كه مسئلة نبرد كهنه و نو بعدها بار ديگر ميان نيما و منكرين شعر نو در دامنهاي گستردهتر مطرح نشود؛ و گرد و غبار برخاسته در اين ميدان آن چنان بالا گيرد كه اصل مسئله كه نوجويي و نوآوري در محتواي شعر بود در ميان طوفان و گرد و خاك گم شود و مدعيان بيدردي پيدا شوند و نوآوري در شكل را آگاهانه يا ناآگاهانه، به جاي نوآوري در محتوا بگيرند، و آزادي در شعر را فقط به آزادي در شكل محدود كنند و شعر را از محتوا و جوهر اجتماعي بينصيب و به دور نگهدارند.
مسلماُّ در اين ميان، انچه از نيما، به عنوان يك شاعر نوآور انتظار ميرفت، يعني آنچه جامعه از وي انتظار داشت، اين بود كه به مقتضاي تكامل درنگناپذير فرهنگي، و به تبع نو شدن روابط، به سهم خود به تجديدنظر در شعر و ادب بپردازد، و با كوشش در تحكيم شالودههاي شعر نو با تنظيم نظامي باز (در شكل و بويژه در محتوا) و همراستا با تكامل فرهنگ و اجتماع گامهاي اساسي بردارد، و بياعتنا به طعنة ديگران و زخم زبان كوتهنظران، در عرصه پيكار ظلمت و نور، كهنه و نو، در برابر طوفان زبوني بخش چون كوه بايستد. نيما آن كوه استوار بود كه سرسختانه ايستاد و به شاعران بعد، نه تنها درس نوجويي و نوگرايي، بلكه، درس ايستادگي و استواري در راه بسط حقايق و دانشها و هنرهاي نوين داد.
هنرآفريني شهريار پدر شعر نوين روستايي
شعر شهريار، اين نخستين شاعر شعر روستايي نوين با شعر سنتي پيوندي ناگسستني دارد؛ ولي او در موارد خاصي به مقتضاي ويژگيهاي مربوط به زمان و مكان خود به نوجوئيها و نويابيهايي توفيق يافته است؛ و اين تازگي، بويژه، در شاهكار كمنظير ـ اگر نگوييم بينظير ـ او «حيدربابايا سلام» (سلام بر حيدربابا) آنچنان بنيادي است و از محتوايي آنچنان از دل برآمده و هيجانانگيز برخوردار است كه ميتوان و بايد او بحق «شاعر حيدربابا» و خالق نوآور در زمينة شعر روستايي و ادبيات «عاشيقي» ناميد.
ديوان اشعار فارسي او تأمين كنندة نخستين مرحله از اشتهار شاعر به عنوان غزلسرايي بزرگ، و اشعار «حيدربابا»، كه نخستين بازتاب گستردة حيات روستايي در شعر اوست، فراهمآورندة بلند اوازگي بيمانند او در نيمة دوم حيات وي به عنوان شاعر مردم، بويژه شاعر مردم روستاهاست.
در قلمرو زبان فارسي، جز نيم رخ ادبي شاعر به عنوان شاعري توانا شناخته نشده است؛ ولي با ارائه نيم رخ ديگر او (در پرتو شعر «حيدربابا» و اشعار ديگرش به زبان حيدربابا مانند شعر «سهنديم») چهرة كامل و درخشان او به عنوان شاعر كمنظير شهر و روستا در ادبيات جهان برجستگي خاصي پيدا كرده است.
مسلماُّ مجموعة غزلهاي شورانگيز شهريار كافي بود كه از همان نيمة نخست سدة كنوني مقام و منزلت او را، يك بار براي هميشه، به عنوان شاعري توانا، همانند ستارهاي درخشان در ميان اختران فروزان قدر اول آسمان شعر و ادب تثبييت كند، شعر و غزلهاي شورآفريني كه «سوز دل اشك روان نالة شب آه سحر» عاشق سوخته و رند پاكباز، خواجة شيراز را، پس از سدهها، در خاطرة ادب دوستان سدة بيستم زنده ميكردند: ولي اثر «حيدربابا» از او شهرياري ديگر در ملك سخن ساخت.
قدرت هنر و لطف بيان شهريار در اشعار فارسيش (در غزال و غزل ـ نالة ناكامي ـ شب فراق ـ ني محزون ـ وداع جواني ـ حراج عشق و دهها غزل صميمانه و استادانة ديگر) همراه با تابلوهاي زندة هنرمندانه (نقاش ـ زيارت كمالالملك ـ افسانة شب ـ هذيان دل و نظاير آنها) توانايي و هنرآفريني شاعر وارسته را كه از بادة كهنسال عشق و عرفان حافظها و مولويها سرمست بود و دل و دفتر عمر و جواني را در گرو عشق و دلدادگي نهاده، به عاشقي و شاعري، به شيدايي و سخنوري شهرة شهر گرديده بود، در نظر ادب دوستان مسجل گردانيده بود. ولي اين افتخارات و بلندآوازگيها هرگز او را غره نساختند و مانع از آن نگرديدند كه شهريار گام اساسي و غولآساي ديگري در زمينهاي كاملاُّ بكر بردارد و شاهكاري بيافريند كه ديوان اشعار پيشينش در مقابل آن رنگ ببازد، و نام «شهريار شاعر روستا» قرار گيرد.
با اينكه شاعران زيادي، پيش از شهريار، در انواع شعر طبعآزمايي كردهاند، با اينكه در ميدان غزل فارسي سعديها و حافظها گوي سبقت را از ديگران ربودهاند، و با اينكه عطارها و مولويها پيش از شهريار هفت شهر عشق را گرديدهاند، و حتي با اينكه نسيميها، فضوليها، واقفها، صابرها آثار گرانبهائي به زبان مادري از خود به يادگار نهادهاند، ولي شهريار، گذشته از طبع آزمايي در انواع گوناگون شعر، اين شايستگي را داشته است كه اساساُّ شعر را به شيوهاي خاص به ميان مردم ببرد، آنهم نه مردم شهر، بلكه مردم پاكدل و ساده و سختكوش روستاهاي اين سرزمين.
اگر چه شهريار در همگاني كردن شعر، صابر را به عنوان پيشكسوت و الگو در برابر ديدگان خود داشت، ولي اين حقيقت مانع از آن نيست كه گفته شود در ميان تمام شاعران بزرگ اين سرزمين، شهريار نخستين شاعري است كه در شاهكار خود به شيوهاي خاص و در دامنهاي گسترده از روستائيان و كار و پيكار آنان با طبيعت، از زيبائيهاي محيط طبيعي روستا، از آداب و رسوم و ويژگيهاي زندگاني روستايي، از كودكان و جوانان و سالخوردگان روستا، از باورها و ذكر و فرهنگ روستائيان به زبان آنان و براي آنان، به شيوايي سخن گفته است.
در توضيح اجمالي اين گفته، اضافه كنيم كه «حيدربابا» شاهكار هنري شهريار سلامي است صميمانه و هنرمندانه هر چند حسرت بار به زادگاه خاطرهانگيز، به كوهستانها، دشتها، چشمهها و چشمهسارهاي اين ديار، به طبيعت زيبايي كه شاهد روزگاران برباد رفتة خردسالي و ناظر ايام خوش دورة صباوت شاعر بوده است؛ و او ديگر، نشاني از آنهمه شهد و شرنگ زندگي، جز در دل غمديده و حسرتزدة خود نمييابد.
نكته اينجاست كه سخن شاعر تنها در سلام بر طبيعت روستا خلاصه نميشود، و به گفته دقيقتر، او در دامان طبيعت زياد درنگ نميكند و هنوز سلام او، صداي غمزده و حزنانگيزش در دامان كوه حيدربابا طنين خود را از دست نداده است كه او به مردم و اجتماع روستاي خود روي ميآورد، و از مردم پاكدل،از عروسان پاكدامن و پرآزرم، از «عاشيقان» سرزنده و هنرآفرين، از كشاورزان و دامداران فعال محيط اجتماعي روستا واقعگرايانه سخن ميگويد.
شهريار، همانند نيما كه از «كار شب پا» تابلوهاي زنده ميسازد، از كار و توليد روستائيان، با اشاره به تلاش و كوشش برزگران و دروگراني كه در گرماي تابستان، خسته از كار توانفرسا، تشنه كام به اندك دوغي و مختصر استراحتي قناعت ميكنند و در راه به پيش راندن ارابة حيات اجتماعي از تلاش و كوشش باز نميايستند، ياد ميكند:
«بيچين اوستي سنبل بيچن اوراخلار
ائله بيل كي زلفي دارا داراخلار
... بيچينچيلر آيرانلارين ايچللر
بير هوشلانيب صونرا دوروب بيچللر»
«هنگام درو، داسهاي بران، شانهوار گيسوان سنبلها را شانه ميزنند... دروگران [خسته از كار درو] با صرف دوغ، پس از اندك استراحتي، دوباره به پا خاسته كار درو را از سر ميگيرد.
با اندك دقتي در محتواي شعر شهريار ميتوان گفت: در واقع اين، زندگي است كه در شعر «حيدربابا» در جريان است. اين جريان زندگي فردي و اجتماعي، گاه، همانند چشمهسار زلالي است كه به آرامي، درسكوتي بهشتي، جريان دارد، و با «نگاهي خمار و مفتون» چشم به آسمانها ميدوزد، و گاه همانند طوفاني است كه «چادرها و خانههاي چوبي حقير روستائيان را از جا ميكند» و درهم ميكوبد.
شاعر از يادآوري فقدان و مرگ وهجران از دست رفتگان و عزيزان از سويي، و از يادآوري عروسيها و خاطرات خوش ايام گذشته از سوي ديگر، غالباُّ اشك حسرت بر ديده، و گهگاه لبخند مسرت بر لب دارد؛ ولي هر چه هست، شاعر در شعر خود، پيوسته همگام با مردم، از آنان و براي آنان، به زبان آنان، به لطف و زيبائي سخن ميگويد. اين گونه سخنگويي صميمانه و واقعگرايانه در نوع خود، در تاريخ هنر و ادب خاورزمين ـ اگر نه بينظير ـ دست كم، كمنظير است.
در قلمرو شعر پارسي، يك پيشدوري دربارة شهريار وجود دارد، بدين معنيكه برخي او را «حافظ ثاني» قلمداد ميكنند. شايد اين «گناه نخستين» را اولين بار اين «آدم بزرگ» خود مرتكب شده باشد. ولي شك نيست كه حافظ رندي است عاشق، ولي شهريار بيآنكه عارف ملامتي يا رندي خراباتي در مفهومي كه حافظ از آن اراده ميكند، باشد، يك شاعر است، شاعري عاشق، و درستتر، عاشقي صادق و صميمي.
همين اصرار برخي از شهريارستايان، در اينكه او نسخه ثاني حافظ يا شاعر بزرگ ديگر است به علو مقام وي نميافزايد، زيرا شهريار در ملك فرهنگ و شعر و ادب، بويژه در ديار «حيدربابا» و دامنههاي «سهنديم» بيآنكه نيازي به حافظ دوم بودن داشته باشد، خود، شهريار اول است، و اين اولويت و حكمراني هنري را از راه حكومت بر دلهاي روستانشينان كشاورز و دامدار و شهرنشينان ادب دوست و فرهنگپرور به دست آورده است.
به علاوه گفتني است كه اگر اشعار معدودي از ديوان شعر فارسي شهريار به جهان موسيقي راه يافتهاند، در مقابل، تمام شعرهاي «حيدربابا» نه تنها ورد زبان مردم روستاهاي اين ديار گرديدهاند بلكه كلّاُّ و بدون استثنا با هنر «عاشيقان» و ساز و نواي آنان همصدا و همنوا شده در ميان روستانشينان، در كوهها و درههاي روستاها طنينانداز گرديدهاند. مسلماُّ، باز،كمتر شاعري را در خاورزمين اين سعادت يار بوده است كه تمام اشعار دفترش با «زخمههاي التيامبخشِ» عاشيقان همنوا و هماهنگ شود، و به هنگامي كه اكثريت خاموش مهر بر لب داشت، شعرش بيان آهنگين واقعيتها، به اصطلاح سهراب سپهري «ترنم موزون حزن» و مرهم زخمهاي سوختهدلان و هنر دوستان شهر و روستا گردد.
سخن آخر دربارة كار و ابتكار شهريار آنكه با درنظر گرفتن محتواي «حيدربابا» و جوهر اجتماعي آن از ديدگاه جامعهشناسي هنر، هيچ شاعري در خاورزمين در قلمرو شعر، تاكنون، بدين گستردگي و ژرفا به زندگي اجتماعي و حيات فرهنگي جامعة، روستايي نزديك نشده و با تكيه بر ويژگيهاي حيات فردي و اجتماعي مردم روستا و فرهنگ و ادب عامه شاهكاري بدين زيبايي نيافريده است: شاهكاري كه ـ اگر نه فرياد ستم ستيز روستاييان ـ دست كم، صداي دردمندانه آه حسرتبار آنان است.
خلاصه كنيم:
در زمينة فرهنگ و ادب، و نوآوري در شعر و شاعري و دفاع از آرمانها و رسالتش، فردوسي خردگرايي است فرهنگ دوست، نيما واقعگرايي است خستگي ناپذير، شهريار سنتگرايي است هنر آفرين.
به ديگر سخن، فردوسي تمام سرمايههاي فكري و فرهنگي، انديشه و عاطفه و قدرت بيان و نفس گرم حماسي خويش را براي احراز پيروزي و دستيابي به اهداف والا و احياي زبان و هويت و فرهنگ به كار گرفته است، و در اين راه قاطعانه و خردمندانه تا آخرين سنگر پيش رفته است. نيما از انديشههاي خود، بويژه، از نظريات نوجويانه و نوپردازانة خويش دربارة شعر نو تا پايان عمر با سرسختي دفاع كرده و پرچمنوگرايي و هنرآفريني را به دست نسل حاضر داده است. شهريار در ارائه انديشهها و عواطف خود، با روحيات و ذوقها و سليقههاي مختلف چنان سازگارانه روبرو شده و تا آنجا همزيستي مسالمتآميز با موافق ومخالف را مهم شمرده است كه رفتار اجتماعي و سوگيري اديبش، در مجموع، مفهوم شعر زيرينعرفي را در ذهنها تداعي ميكند كه:
چنان با نيك و بد سركن كه بعد از مردنت (عرفي)
مسلمانت به زمزم شويد و هندو بسوزاند
فردوسي در راه نوآفريني، از تاريخ گونههاي روزگاران گذشته بري ساختن فرهنگ حال و آينده استفاده ميكند. نيما به ياد مردم زمان حال و معاصر خود، با دقت در زندگي دشوار مردم اعماق، از «شب» ديجور محيط، هنرمندانه سخن ميگويد، و از سكوي پرش شعر و ادب سنتي سرزمين خود به سوي هنري نو، شعري آزادخيز برميدارد. شهريار به ياد ايام سپري شدة خردسالي، با شهد و شرنگ خاطرات زندگي در دامان طبيعي روستا، اثري همه فهم ميآفريند و با «حيدربابا»ي خود، بهاعتباري براي نخستين بار راه نفوذ در دلهاي روستاييان و زندگي و جهان فكر و فرهنگ آنان را باز ميكند، و ارزش و اعتبار شعر روستايي را روشن و مسلم ميسازد.
در آفرينش شاهكار شعري خود، فردوسي بيشتر بر افسانهها و تاريخ گونهها، نيما بر جريانات اجتماعي و مكاتب ادبي و فرهنگ روز، و شهريار بر خاطرات گذشته و حيات روستايي و فرهنگ روستا و شهر تكيه ميكند.
سخن آخر آنكه: تأثير نوآفريني فردوسي درمعاصرين و نسلهاي بعداز خودش تأثيري است فرهنگي، اجتماعي، سياسي؛ تأثير نوآوري نيما تأثيري است بيشتر ادبي؛ و تأثير شهريار تأثيري است بيشتر فرهنگي و فولكلوريك (زبان و فرهنگ عامه).
اين بود نظري در نوانديشي و نوآوري و نوآفريني سه بزرگمرد تاريخ فرهنگ و ادب: فردوسي ـ نيما ـ شهريار، شاعراني كه نه به عنوان سخنوران فراموش شده و از نظرها محو گرديده كه نسلها آنان را گذاشته و گذشته باشند؛ بل، به عنوان هنرآفريناني كه در اين راه فرهنگ و ادب، هنوز با ما ـ اگر نه همگام ـ دست كم همسفرند، با ما و در جامعه و فكر و فرهنگ ما فعالانه به حيات ادبي خود ادامه ميدهند، و با ارائه آثار خود به عنوان شاهكارهاي ويژه زمان خود، فرهنگ دوستان و نوآفرينان را به آفرينش آثاري با محتوايي ارزندهتر، با جوهر اجتماع ژرفتر، و باارزش معنوي والاتر فراميخوانند.
منیع : " کتاب به همین سادگی وزیبایی "