خيال و حقيقت (دكتر مهدي روشن ضمير )
دكتر مهدي روشن ضمير
در و ديوار سخن ميگويند
داستانهاي كهن ميگويند
هنرمندان دلي دارند از چهرة گل لطيفتر و از نگاه آرزو شورانگيزتر. با غبار غمي ميميرند و با نمنم محبتي زندگي از سر ميگيرند. كتاب گشادة دنيا را كه براي ما مطلبي ندارد به يك نگاه ميخوانند و معنيها درمييابند. اينهمه زيبائي و موسيقي كه به چشم و گوش من و شما ميرسد از دم گيراي ايشان است. در و ديوار و دشت و كوه به فرمان ايشان لب به سخن ميگشايند و از رفتهها داستانها ميسرايند. شگفت اينكه ما مردم عادي با چشم ديگري روشنتر ميبينيم و با بال مردم هنري بالاتر ميپريم! زمين و زمان را به يك آن درنورديدن و از دل سنگ نالهها شنيدن از طلسم خيال اين افسونگران است...
آري هنرمندان زندة خيالاند. آن آرزوهاي دور و دراز بينام و نشان كه از نياكان به ما رسيده و در مهمانخانة دلمان جاي گرفته است براي ايشان روزي شدني خواهد بود و هر خار تمني' كه امروز به پاي جان فرو خلد فردا براي پرواز بال و پر خواهد شد. چه بسا كه اهل خيال زندگي را فداي ايدهآل ميكنند و مثل آن شاعرهً فرانسوي ميگويند: «زندگي آن نيست كه به سر ميبريم بلكه آرزوهائي است كه در سر ميپروريم.» اما براي مردم هنري آرزو مثل گيسوي يار است: هر چه درازتر و پريشانتر بهتر. از اين رو (ژولين بندا) پا فراتر نهاده و ميگويد: «از جملة شرايط لازم براي زندگي سعادتمند يكي اينست كه به بعضي آرزوهاي خود نرسيم.» استاد شهريار نيز شايد در اشاره به همين معني سروده است:
تمناي وصالم نيست عشق من مگير از من به دردت خو گرفتم نيستم در بند درمانت
اما در اين مورد دلنشينتر از همه شايد داستاني باشد كه (فرانسوا دونيون) ساخته است و خلاصة ان اينكه: دوشيزهاي شيفتة اثار هنرمندي شده و بيآنكه وي را بشناسد در محلي قرار ملاقات ميگذارد، نويسندة سالخورده در دل شب به ميعادگاه ميشتابد و از دور ماهروئي ميبيند قد برافراشته و گيسو فروهشته، زيور باغ و چمن و زيباتر از گل ياسمن... آنگاه مرد منصف دستي به جبين پرچين و موي سپيد خود ميكشد و آهسته راه رفته را برميگردد و به خود ميگويد: «بگذار يك عمر به آرزويمن خوش باشد كه با خيالي سرگرم شدن به كه از حقيقتي دلسرد شدن!» آري دوشيزة جمال وقتي به حد كمال است كه در سراپردة خيال باشد. به عبارت ديگر خيال حد اعلاي حقيقت و مكمل آن است نه مخالف آن. معروف است وقتي از نقاشي بهترين آثارش را خواستند پردة سفيدي را نشان داد. يعني زيباترين چيزها كاملترين چيزها است كه هنوز پا به عرصهً وجو ننهاده است. گوئي حقايق محسوس اين عالم نمونة ناقص و پرتو جزئي از آن مفاهيم كلي است كه در ذهن ما موجود است و افلاطون آن را به «مثل» و هنرمند به «ايدهآل» تعبير ميكند و از اين رو خيال كامل را به حقيقت ناقص برتري ميدهد، شاعران شيرين زبان ما نيز هر كدام به نحوي اين مطلب را بيان داشتهاند. صائب ميگويد:
با خيال دوست صحبت داشتن خوش نعمتي است
ميبرم غيرت بر آن عاشق كه تنها ميشود
اما بابا طاهر اين معني را گيراتر و شيواتر سروده است:
خيالش را چو شو گيرم در آغوش سحر از بسترم بوي گل آيد
آنها كه بجز موجود حقيقتي نميبينند و خيال و دروغ را يكي ميدانند به چشم ظاهر مينگرند و گذشته و آينده را از ياد ميبرند. خيال حقيقتي است كه بوده و يا خواهد بود. هر كاري نخست انديشهاي بيش نيست و بعد اندك اندك به قول شاعر «خيالي ميشود تخمي بدل آهسته آهسته» و به همين جهت مولانا جلالالدين آدمي را بجز انديشه چيزي نميداند و مابقي را استخوان و ريشه مينامد و به قول مرحوم ملكالشعراء بهار:
من نيم اين بدن پر خط و خال كيستم من؟ خرد و عشق و خيال!
اينهمه اكتشافات و اختراعاتو پيشرفتها از بركت خيال است و آنچه تا ديروز محال مينمود امروز از شدههاي كهنه است. (هرديا) شاعر فرانسوي ميگويد: «خيال كردن خواستن است و خواستن تقريباُّ توانستن.» اصولاُّ ما نميتوانيم چيزي را خيال كنيم مگر اينكه لااقل اجزاي آن در طبيعت موجود باشد. يعني وظيفة خيال ايجاد مطلق نيست بلكه تجديد و تركيب است در آوردن مواد كهنه به شكل تازه...
در مقدمهاي كه (سن ژرمن) به كتاب (داستانهاي پريان) نوشته است در پاسخ حملاتي كه بعضيها به افسانهها كردهاند ميگويد: «در تنگناي اين دنيا خيال بالاترين نعمتهاست؛ فرشتهايست كه اقامتگاه ما را بزرگتر و بهتر ميكند. چه بسا كساني كه غير از اسپانيا جائي ندارند كه قصري بسازند!» راستي كيست كه پابند خيال نيست؟! كيست كه در پلة خود (دون كيشوت) نباشد؟! كيست كه يك عمر كاسة چيني را به روم نياورد و ديباي رومي را به هند نبرد؟! اگر خيال را از آثار هنري و اميد را از ندگي بشري برداريم چيزي باقي نميماند. آيا اميد و آرزو همان وهم و خيال نيست؟ با خيالي صلحشان و جنگشان...
خلاصه اينكه، نمك زندگي است و همان طوري كه خون در رگهاي ما دور ميزند خيال و آرزو نيز پيوسته در مغز و دل ما در گردش است. اما نگفته پيداست كه اين مركب خوشخرام را از بيراهه رندان نشان بيذوقي خواهد بود. انديشة زشت مقدمة عمل زشت است و از اين رو در بعضي مذاهب خيال بد همان اندازه گناه است كه كار بد.
ولي اگر خيال به منظور تكميل و تهذيب حقيقت باشد نه تنها عيب محسوب نميشود بلكه بهترين سرگرميهاست و تنها راه اميدواري. چه لذتي از اين بالاتر كه ولو براي چند لحظه هم باشد از تنگناي ماده رهائي يابيم و با بال و پر خيال در آسمان آرزوها به پرواز درآئيم وگرنه هر قدر هم راديو بگويد (آدامس طوطينشان) نميتواند تمام روز ما را سرگرم بدارد!
حال اگر لذتهاي مادي نميتواند دل شما را در بند بدارد و اگر شما هم مثل من ميخواهيد پردة تازهاي از نازككاريهاي خيال در برابر ديدگان خود داشته باشيد بيائيد با شهپر شعر در آسمان انديشه اوج بگيريم و به تماشاي (تخت جمشيد) رهسپار شويم...
آن روز كه براي نخستين بار شاعر توانا با صداي گيراي خود اين قطعة خيالانگيز را براي ما ميخواند اين سؤال پيش آمد كه آيا شهريار تخت جمشيد را ديده است يا نه؟ و چون معلوم شد نديده است همه غرق در حيرت شدند و تعجب شنوندگان به نهايت رسيد وقتي كه يكي از دوستان كه آن بناي معظم تاريخي را از نزديك ديده بود به اصطلاح اداري مراتب فوق را كاملاُّ تأييد كرد كه:
بعد سي قرن صباوت سيماست سنگها صيقلي و چهره نماست
اما به نظر من جز اين بودي عجب بودي: آنكه از (قله البرز خيال) به دنبال قافله ميتازد و (چراغ دل) را فرا راه خود دارد ميتواند حجاب زمان و مكان را يكباره براندازد و با ديدة باطل به سير و صفا پردازد.
به چشم ظاهر اگر رخصت تماشا نيست نبسته است كسي شاهراه دلها را!
به روشنائي دل ميتوان جهان را ديد وگرنه سهل بود ديدن و نديدن چشم!
(صائب)
و حتي اهل عرفان دورتر رفته و چشم و گوش ظاهر را حجاب شاهد مقصود دانستهاند:
گوش را كر كن و بشنو كه چهها ميشنوي ديده بربند و نگه كن كه چهها ميبيني!
(صائب)
تخت جمشيد قطعهايست خيالي و مركب از چهار تابلو: وضع فعلي ـ ساختن ـ سوختن ـ يك روز جشن. قلم سحرآسا و معجزهنماي شاعر سه پردة ممتاز و رنگين جشن، ساختن و سوختن را چنان با مهارت نقاشي كرده و جلال پيشين آن جايگاه رفيع را باوضع رقتبار فعلي چنان مقابله نموده كه بياختيار پردة لطيفي از اشك در برابر ديدگان خواننده آويخته ميشود:
كيست اينجا كه دگرگون نشود؟ سنگ بايد كه دلش خون نشود!
در اين سفر خيالي همينكه به مقصد ميرسيم و آنهمه جلال و جبروت را به چشم خود ميبينم يك حس احترام آميخته به تأثر شديد به ما دست ميدهد. گوئي در برابر جسد عزيزي زانو زده و براي آخرينبار نگاه حسرتآلود به چهرهاش دوختهايم:
اين بنائيست كه سي قرن بپاست سند قدمت مليت ماست
گرچه پير است و فكور و فرتوت مهد جاه است و جلال و جبروت
اي كه اين نقش بخواندي بشتاب سر جاويدي ايران درياب...
كساني كه روزگاري در سرزمين بيگانه به سر برده و درد دوري كشيدهاند به يد دارند كه چگونه به شنيدن نام وطن بخود لرزيده و همچون كودكي كه از مادر به دور افتاده باشد به ياد يار و ديار زار گريستهاند. كدام صاحبدلي است كه كلبة ويرانة خود را از كاخ با شكوه ديگران بيشتر دوست ندارد و دل به مادر نبندد ولو آن مادر ندانسته در حق وي ستمها روا داشته باشد! چنين كسان وقتي با خواندن اين اشعار «سر جاويدي ايران» را دريافتند بيش از ديگران از شهريار سپاسگزار خواهند بود كه اين قصة پرغصه را به صورت شعر درآورده و به دوستداران اين آب و خاك منتي بزرگ نهاده است.
چيزي كه در اين شاهكار حماسي بيش از همه جلب توجه ميكند به گفتة خود شاعر «لحن شاهانه و وخشورانه» و كلمات با ابهت و عظمت و پر فر و فروغ كه با موضوع تناسب كامل و همآهنگي تام و تمام دارد:
ياد مجد و عظمت ميآرد وز ستونها عظمت ميبارد
بازپس ماندة آن فر و فروغ بر لب افسانة دنياي دروغ
آن همه نازككاريها و سحرآفرينيها كه براي صاحبان خيال برشمرديم در اينجا به نحو اتمّ و اكمل ديده ميشود. مثلاُّ به چشم ظاهربين من و شما امروزه تخت جمشيد سقفي ندارد اما در نظر شاعر خيالپرداز براي چنان بناي معظمي تنها سقفي كه زيبنده است آسمان است و بس:
گر بر او سقف نبيني شايد سقفش از گنبد گردون بايد
همينطور ما مردم عادي در تخت جمشيد غير از سنگ و ستون و نرده و كنگره چيزي نميبينيم در صورتي كه در نظر هنرمند هر كدام از اينها معنيها دارد:
دهن شير بود ايوانها كز ستونها فشرد دندانها
خندة سنگ كه دندانهنماست ريشخندي ز عجوز دنياست
اگر خيال شاعر نبود عمر نوح ميبايست كه كسي بتواند حقيقت ساختن و سوختن آن مظهر مجد و عظمت را به چشم خود ببيند و اينكه گفتيم خيال مكمل حقيقت است براي همين موارد بود...
علاوه بر منظرهسازي و تجسم گذشتة پرافتخار ايران كهن كه در اين قطعة پرارج د درجة اول اهميت است، تشبيهات زنده و تازه نيز در ان فراوان ديده ميشود كه حاكي از لطافت خيال و حس ابتكار گويندة آن است:
زهره درمانده ز قايقراني ماه در رفته ز دريا باني
مبلها سر به هم و، زنداني گوسپندان شب قرباني
پرده چون دختر زيباي عفيف سر فروهشته به زلفان ظريف
شعلهها سبز و زري، عنابي سركشيده به سپهر آبي
چون عروسان پرندينه قبا داده دامن به كف باد صبا
با اينكه قطعة تخت جمشيد اصولاُّ يك اثر حماسي است و براي اخلاق جولانگاه مناسبي ندارد باز شاعر به آداب و سنن ادبي ما وفادار ماده و گاهگاهي اندرزهاي نغز و پرمغز از خلال اشعار به گوش ميرسد و به قول خاقاني دندانة هر قصري پندي نونو ميدهد:
هر كه را پاس ادب بود و سپاس ايزد از بيادبش دارد پاس
بر سر خوان زهني آن فطرت پست كه نمك خورد و نمكدان بشكست!
حال اگر بخواهيد از منظرهسازيها و نازككاريها و قدرت تجسم و بيان شاعر سخني بگويم اين كار نه براي من امكان دارد نه براي شما فايده. همان به كه خود شما تمام قطعه را به دقت بخوانيد و نكتهها را دريابيد. اما اگر از من بپرسيد كه حساسظترين و تأثرانگيزترين مناظر تخت جمشيد كدام است خواهم گفت به نظر من تابلوي سوختن:
ساختن بود بدان فر و جلال سوختن نيز بدين لطف و جمال!...
مخصوصاُّ تأثر و هنرنمائي شاعر موقعي به حداعلا ميرسد كه تائيس به دوش اسكند بالا رفته و ميخواهد به خاطر دستمالي قيصريه آتش بزند:
اين پرستشگه ذوق است و هنر آخرين پاية معراج بشر
زير پا هشته بشر دنيائي تا بدين پله كشيده پائي!
اينهمه زشت چرائي اي زن؟ كاخ داراست كجائي اي زن؟!
نكتهاي كه شايد براي آيندگان آموزنده باشد اينكه تائيس شايد در زمان خود زيبا بوده است ولي امروزه تاريخ از وي به زشتي نام ميبرد و بار ديگر اين امر مسلم ميشود كه ارزش هر كس در صفاي باطن است نه در آرايش ظاهر... اما اگر از من بپرسند از اين چند صد بيت كدام يك از لحاظ موضوع مظهر و چكيدة تمام قطعه ميباشد خواهم گفت به نظر من اين بيت:
اين بنائيست كه سي قرن بپاست سند قدمت مليت ماست
ولي اگر مرا مخير بكنند كه شاعرانهترين و دلانگيزترين آنها را برگزينم اين بيت را انتخاب خواهم كرد:
سبزهاي از دل خارا رسته رخ به بازان حوادث شسته
تنها مصرع دوم اين بيت در نظر من يك كتاب معني دارد. نديدهايد رنگ پريده و سيماي درد كشيده چه محتشم و دوستداشتني ميشود؟! در آنپيشاني كه ردپاي زمان به جاي مانده و در آن رخساري كه از باران حوادث شستشو يافته و از گرد و غبار هوسها پاك و مصفا گرديده است اندكي به دقت بنگريد و ببينيد كه چگونه مثل برگ خزان پخته و پرمعني شده است! تخت جمشيد نيز بعد از خواندن اين اشعار چنان سيماي محبوب و موقري به خود ميگيرد و آدمي را از هر چه مكار و ستمكار سير و بيزار ميكند...
معروف است كه اسكندر به هنگام مرگ وصيت كرد كه دستهاي وي را بيرون از تابوت بگذارند تا مردم ببينند كه چيزي باخود نميبرد. ايكاش كسي ميپرسيد دستي كه سرانجام بايستي خالي برود حيف نبود كه آنهمه بيداد كند؟!
يك دو روزي پيش و پس شد ورنه از جور فلك بر سكندر نيز بگذشت آنچه بر دارا گذشت!
به هر حال مرا ياراي آن نيست كه دربارة اين اثر پايدار شهريار حق مطلب را ادا كنم. پس همان به كه از خود شاعر ياري بخواهم و بگويم:
قدرتي يافتي از عشق عجب زدي اين غمكده سي قرن عقب
برگرفتي قلم موي خيال نقشها رفت بسرحد كمال
منبع : کتاب به همین سادگی و زیبایی
© کپی رایت توسط شهریار (کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.) برداشت مقالات فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است. نوشته شده در تاریخ: 1387/8/24 (921 مشاهده) [ بازگشت ] |