Home
برگ نخست
Downloads
دریافت فایل
Forums
تالار گفتگو
Your Account
صفحه شخصی
مجتمع فنی تبریز قویترین پایگاه آموزشی و تجارت الکترونیک در شمالغرب کشور
منو اصلی

 صفحه اصلي
 تماس با مدیر سایت
 نقشه سايت
 فروشگاه سايت
 آمار سايت
 خانه عكسهاي سايت شهريار

 کاربران
 انجمنهای گفتگو
 پیغام خصوصی
 نوشته روزانه کاربرن
 معرفی به دوستان
 اخبار و مطالب
 موضوعات
 آرشیو مطالب
 ارسال اخبار
 آرشیو ردیفی اخبار
 ارسال مقالات
 پیوند
 دریافت فایل
 لینکستان
 ضمیمه ها
 مقالات
 بهترینهای سایت
 جستجو
 سایر سایتها
 سایت رسمی نیما یوشیج
 وبلاگ سایت شهریار
 وبلاگ زيباي شهر تبريز


پخش ويديو هاي استاد شهريار
shahriyar

By: Anonymous
On: 31st May 2010
Views: 278
Rating: 1.67 Votes: 252



پخش صوتي اشعار استاد شهريار
در حال حاضر مشکلی در اجرای پلیر وجود دارد.


پیامهای کوتاه
پیام های قدیمیتر   

 


اطلاعات کاربران
خوش آمدید , کاربر مهمان
نام کاربری
رمز عبور
کد امنیتی: کد امنیتی
محل واردکردن کد امنیتی

(عضویت)
کاربران سایت:
آخرین: davidfarar
امروز : 0
دیروز: 0
مجموع: 324

بازدیدکنندگان:
مهمان: 17
عضو: 0
مجموع: 17



دیکشنری



Powered by kianonline.ir


ليست مقالات اخير سايت شهريار
· شهریار شناسی
· عشقی با شهریار
· HEYDER BABA’YA SELÂM ( با الفبای لاتین )
· " حیدر بابا یا سلام "
· ترجمه منظومه " حیدر بابا " به زبان انگلیسی
· ترجمه حیدربابا یا سلام به زبان استانبولی
· ترجمه فارسی منظومه " حیدربابا یا سلام "
· منظومه دوم حیدربابا "حيدربابا گلديم سنى يوخليام "
· ترجمه منظومه دوم "حيدربابا گلديم سنى يوخليام " به زبان استانبولی
· منظومه دوم "حيدربابا گلديم سنى يوخليام " با الفبای لاتین
· ویژگی سخن استاد شهریار
· علي (ع) در شعر استاد شهريار
· بررسی ( حیدربابا ) معروفترين اثر شهريار
· يادي از شهريار شعر ايران
· نگاهی به زوایای شعری شهریار
· زندگينامه شهريار ( قسمت اول )
· زندگينامه شهريار ( قسمت دوم )
· ماجراي عشق شهريار از زبان شاگردش
· حنجره دردمند خشکناب
· عناصر ادبيات شفاهي آذربايجان در ديوان تركي استاد شهريار
· بررسی زندگی و اشعار و شیوه سخن استاد شهریار از نگاهی دیگر ( قسمت اول )
· بررسی زندگی و اشعار و شیوه سخن استاد شهریار از نگاهی دیگر ( قسمت دوم )
· استاد شهریار شاعر اهل بیت
· غدیر در شعر فارسی از کسایی مروزی تا شهریار
· شهریار در یک نگاه
· ويژگي‌هاي هنري شهريار
· ديداري با شهريار... ( مصاحبه با استاد شهریار "قسمت اول" )
· ديداري با شهريار... ( مصاحبه با استاد شهریار "قسمت دوم" )
· گذري و نظري در كردستان و آذربايجان
· محمدحسين شهريارو تجدد شعر ( قسمت اول )
· محمدحسين شهريارو تجدد شعر ( قسمت دوم )
· شاعر شور و مستی
· سبك و شيوه سخن استاد شهريار
· آشنایی با مقبره الشعرای تبریز
· هنر شهريار ( قسمت اول )
· روح واژه‏ها روز شعر و ادب فارسی
· ديدار با شهريار ( شعر صاعقه است! )
· غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا ( مصاحبه ) قسمت اول
· هنر شهریار ( قسمت دوم )
· غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا ( مصاحبه ) قسمت دوم
· هنر شهریار ( قسمت سوم )
· هنر شهریار ( قسمت چهارم )
· مکتب های ا د بي ( 1 )
· مکتب های ا د بي ( 2 )
· شهريار «نابغة شعر»
· خيال و حقيقت (دكتر مهدي روشن ضمير )
· شهريار و موسيقي
· سیمرغ سهند (1)
· سیمرغ سهند (2)
· جامعه‌شناسي ادبيات و مثلث هنر ( قسمت اول )
· جامعه‌شناسي ادبيات و مثلث هنر ( قسمت دوم )


مترجم سایت شهریار
Translation


گذري و نظري در كردستان و آذربايجان

انجوي شيرازي


خرداد و تير 1344


آنان كه سرزمين خود و فرهنگ مردم آن را مي‌شناسند خوب مي‌دانند كه سفر به هر شهر و شهرك و آبادي و ديدن مردم و آثار و بناها و خصوصياتِ هر يك، لطفي و كيفيتي و لذتي دارد كه به وصف در نمي‌آيد.
گذري و نظري يادداشتهاي قلم‌انداز است محصول يكي از اين سفرها كه هدف فرهنگي و مطالعاتي داشت. سفري بيست و هفت روزه در سال 1344 خورشيدي و همان سال نيز در هفته نامة مشهر و كثيرالانتشار فردوسي به چاپ رسيد.
در اين سفر كه با همراهي چند تن و دو وسيلة نقليه انجام گرفت نويسندة اين سطور به حكم انس و الفتي كه با آقاي سيد حسن نوري و آقاي دكتر پرويز اميني داشت با آن دو نازنين راهي شد. روز بيست و پنجم خرداد از تهران بيرون رفتيم و روز بيستم تير ماه بازگشتيم.
مسير اين «گذر و نظر» عبارت بود از تهران به سنندج، سقز، مهاباد، اروميه (رضائيه سابق)، نقده، سلماس (شاهپور سابق)، خوي، مرند، تبريز، مراغه، آذرشهر، اردبيل تا دشت مغان و بازگشت از مغان به اردبيل و از راه آستارا و بندر انزلي و رسيدن به تهران.
س.ا.ا. ش
پائيز 1369
...
تبريز
ساربانا بار بگشا ز اشتران                         شهر تبريز است و كوي دلستان
فرّ فردوسي است اين پاليز را                      شعشعة عرش است اين تبريز را
هر زماني موج روح‌انگيز جان                       از فراز عرش بر تبريزيان
«دفتر ششم مثنوي»
مولانا جلال‌الدين محمد بلخي، آن سرحلقة شوريدگان جهان و آن مظهر انديشة لاهوتي و عشق ملكوتي با شهر مرشد و محبوب خود عشقبازي كرده است. وقتي كه يك نفر را دوست مي‌داري، هر چه به او تعلق داشته باشد دوست خواهي داشت. نام او، بستگان او، دوستان او، زادگاه او، هر چيز كه به نحوي با او بستگي پيدا كند، همه و همه را دوست مي‌داري.
«حسين بن علي بن ملكداد» معروف به «شمس تبريزي» انسان كاملي كه مولاناي ما را بدان حال بهشتي انداخت تا آن آثار ابدي از زبان مباركش جاري شود از شهر تبريز برخاسته بود و مولانا با زادگاه محبوب عشقبازي كرده است و حق هم دارد. من كه از دوستداران تصوف اسلامي و از پروردگان آن مكتب جليل هستم سال‌ها تبريز را در لابلاي كتب مي‌خواندم و اينك داشتم به خودش مي‌رسيدم.
در دوران تحصيل علوم ادبي، سفرنامة ناصر خسرو حجت جزيره خراسان و آن مبارز بزرگ و با نام و نشان را كه مي‌خواندم تبريز به صورتي رويائي و خيال‌انگيز در ذهنم متجلي مي‌شد:
«بيستم صفر سنة ثمان و ثلثين و اربعمائه «438» به تبريز رسيدم و آن پنجم شهريور ماه قديم بود و آن شهر قصبة آذربايجانست. شهري آبادان، طول و عرضش به گام پيمودم و هر يك هزار و چهارصد بود... مرا حكايت كردند كه بدين شهر زلزله افتاد شب پنجشنبه هفدهم ربيع‌‌الاول اربع و ثلاثين و اربعمائه «434» و در ايام مسترقه بود پس از نماز خفتن، بعضي از شهر خراب شده بود و بعضي ديگر را آسيبي نرسيده بود و گفتند چهل هزار آدمي هلاك شده بود. و در تبريز قطران نام شاعري را ديدم شعري نيك مي‌گفت اما زبان فارسي نيكو نمي‌دانست پيش من آمد ديوان منجيك و ديوان دقيقي بياورد و پيش من بخواند و هر معني كه او را مشكل بود از من پرسيد با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من خواند.»
«سفرنامة ناصر خسرو»
به دنبال شناختن تبريز و قطران تبريزي، ديوان شاعر را به دست آوردم. در باب زلزله تبريز كه ناصر خسرو بدان اشارت مي‌فرمايد قصيده‌اي بدين مطلع خواندم:
بود محال ترا داشتن اميد محال                               به عالمي كه نباشد هميشه بر يك حال
و زلزلة تبريز را اين طور وصف مي‌كند:
خدا به مردم تبريز درفكند فنا                                   فلك به نعمت تبريز برگماشت زوال
فراز گشت نشيب و نشيب گشت فراز                      رمال گشت جبال و جبال گشت رمال
دريده گشت زمين و خميده گشت نبات                    دمنده گشت بحار و رونده گشت جبال
بسا سراي كه بامش همي بسود فلك                     بسا درخت كه شاخش همي بسود هلال
كز آن درخت نمانده كنون مگر آثار                            وزان سراي نمانده كنون مگر اطلال
كسي كه رسته شد از مويه گشته بود چو موي         كسي كه جسته شد از ناله گشته بود چونال
يكي نبود كه گويد به ديگري كه مموي                       يكي نبود كه گويد به ديگري كه منال
همي به ديده بديدم چو روز رستاخيز                        ز پيش، رايت مهدي و فتنة دجال
كمال دور كناد ايزد از جمال جهان                             كمي رسد به جمالي كجا گرفت كمال
«ديوان قطران تبريزي»
تبريز عزيز ما، زادگاه شمس سماء معرفت و آفتاب آسمان صفا و صفوت از جمله شهرهاي ايران است كه مصيبت‌هاي زميني و آسماني بسيار ديده است. چند بار زلزل‌هاي شديد، آن را زير و رو كرده است، از زلزله خلاص شده، گرفتار وبا گرديده، از وبا نيمه جاني به در برده، اسير مغول شده، خونريزي مغول پايان يافته، تاتار و آق قويونلو و قره قويونلو و هزار نكبت و ادبار ديگر بدو روي آورده است. خواجه رشيدالدين فضل‌الله وزير دانش‌پرور و دانشمند كه يادش و ذكرش به خير باد در اين شهر تأسيسات بزرگ علمي ايجاد مي‌كند. هنگامي كه مغضوب مي‌شود تمام مدارش و كتب‌خانه و مؤسسات علمي را، مغول احمق ويران مي‌كند و از ميان مي‌برد. به دنبال شناسائي بيشتر اين شهر حادثه ديده و مصيبت زده مطالبي خواندم. براي تو هم چند سطري مي‌نويسم تا ببيني معلومات دانشمندان ما دربارة شهري بدين عظمت تا چه حد بوده است:
تبريز
نام شهريست در آذربايجان در اقليم پنجم... و مردم آنجا اكثر آهنگرند و جلال‌الدين سيوطي در لب‌الباب نوشته كه تبريز بالكسر شهريست قريب آذربايجان و اين معرب آنست. «غياث‌اللغات»،... در شمال مغرب ايران واقع شده است و از شهرهاي معظم بود، به واسطة محاربات سپاه عثماني و ايراني و زلزله‌هاي مكرر ويراني يافته اكنون دويست‌هزار خلق در آنجا موجودند. در سال گذشته كه يكهزار و دويست و هشتاد و سه بود به مرض وباي عام صدهزار خلق هلاكت يافتند و ما به جانب سراب و اردبيل فرار نموديم. باري مقابر اولياء در آن شهر بسيار بوده آب و هواي سازگار دارد. اكنون چند سالست كه وليعهد پادشاه در تبريز حكمران است. فقير به حكم شاهنشاه در خدمتش به سر مي‌برد. (فقير: رضا قلي خان هدايت معروف و انجمن آرا يكي از آثار او است) «فرهنگ انجمن آراي ناصري».
بناي اولية شهر را برخي به خسرو كبير پادشاه ارمنستان كه معاصر اردوان چهارم پادشاه اشكانيان است نسبت مي‌دهد. اين دو با هم از سلسلة اشكانيان و دوست بودند. چون اردشير سر سلسلة سلاطين ساساني با چند تن متفق گرديده و اردوان را به قتل رساندند، خسرو به خونخواهي اردوان با اردشير به جنگ برخاسته و پس از ده سال محاربه اردشير به سرحد هندوستان فرار مي‌كند و خسرو هنگام مراجعت در ايالت آتروپاتين (آذربايجان) كه متصل به سر حد ارمنستان بود شهري بنا نموده به اسم داوريز (در زبان ارمني معني انتقام دارد) كه بعداُّ از كثرت استعمال به «تارويژ» مبدل و در اثر اختلاط كلمات عرب و عجم «ژ» تبديل به «ز» شد كه همان «تبريز» مي‌باشد.
حمدالله مستوفي مورخ ايراني تبريز را قيه‌الاسلام مي‌نامد و مي‌گويد: در عهد متوكل عباسي به سال240 هجري بر اثر زلزله خراب و به وسيلة خود او تجديد بنا گرديده و 190 سال بعد از آن در سال 430 هجري به واسطة زلزله‌اي كه قبلاُّ به واسطه ابوطاهر منجم شيرازي پيشگوئي شده بود خراب و در حدد 40 هزار نفر از ساكنين شهر تلف شدند تا اينكه در سنة 435 هجري «ابن‌محمد» پسر «رواد ازدي» كه از جانب خليفه حاكم آن ديار بود به صلاحديد منجمين به تجديد بناي شهر اقدام نمود كه بر طبق پيشگوئي منجم در يك ساعت بعد از سال مزبور بناي شهر را گذاشتند كه ديگر از زلزله خرابي حاصل نشود.
«لغت‌نامة دهخدا»
يگانه تلفظ كنوني تبريز به فتح تاء مي‌باشد و در خود تبريز به روال لهجة تركي آذري به طور مقلوب يعني «تربيز» تلفظ مي‌شود.
«به ياد ندارم كجا خوانده‌ام»
«تجارت آن رواج دارد و نوعي پارچة معروف به ارمني در آنجا بافته مي‌شود.»
«ابن حوقل در حدود 637 هـ ق»
تبريز شهر مهمي است. باروي محكمي دارد، باغ‌هاي پر درخت آن را احاطه كرده است، مردم آن شجاع و پرخاشجوي و توانگرند.»
«ابن مسكويه درگذشته به سال 421 هـ ق»
در سال 628 هجري قمري تبريز «مغول زده» شد و پس از زلزله‌زدگي و وبازدگي، مغول‌زدگي بلائي صعب بود كه بر اين شهر نازل گرديد. در زمان غازان خان تبريز به حد اعلاي رونق خود رسيد. يك سلسله عمارات زيبا به وسيله وزير دانشمند و دانش‌پرور ايراني خواجه رشيدالدين فضل الله برپا شد كه بعدها به «رَبع رشيدي» معروف گرديد و چون خواجة بزرگ مغضوب دستگاه مغولان قرار گرفت اين ساختمانها كه تاريخي بسيار مفصل دارد به تفصيلي جگرسوز ويران شد. در عهد تيمور به تبريز حمله شد و تاتار شهر را تاراج كرد و كمال خجندي از مشايخ بزرگِ تصوف را بكشت و خلاصه در دوره‌هاي مختلف از قره قويونلوها و آق قويونلوها و صفويه گرفته تا زنديه و قاجاريه و مشروطيت و شهريور شوم و پس از شهريور، تبريز عزيز دچار نهب و غارت و خونريزي و ويراني بوده است. اين مختصر كه نشته‌ام تاريخ متوالي اين مملكت و شهرهاي آن بوده است كه با خون آغشته و نوشته شده است بي‌سبب نيست همة شهرها سرگذشتي شبيه تبريز دارند.
دو فرسخ به شهر مانده، سوادشهر را ديديم. ولي هنوز سرگذشت چند قرن آن تمام نشده است. اتومبيل ما به سرعت به سمت شهر روانست. به حومة شهر نزديك شده‌ايم و كم‌كم داريم مي‌رسيم. همين طور كه جاده طي مي‌شود در ذهن من هم صحنه‌هاي گوناگون عرض مي‌شود.
در سال 244 هجري قمري، اين شهر را زلزله ويران كرده و دوباره ساخته شده است. باز در سنة 434 زلزله‌اي آمده كه قسما اعظم شهر خراب شده است و اين بار همان است كه ناصر خسرو در سفرنامه‌اش بدان اشاره كرده و قطران تبريزي شرح ماجرا را در قصيده‌اي آورده است. سال 628 مغولان بر سراسر آذربايجان و شهر تبريز مركز آن، مسلط شده‌اند. در سنة 786 كه تيمور لنگ به ايران يورش آورده، تبريز و آذربايجان هم از گزند تاتار در امان نمانده است. سنة 809 سالي شوم و سياه بوده است و طاعون مردم را از پاي درآورده. در 906 شاه اسماعيل به تبريز حمله كرد و سني مذهبان يعني اكثر قريب به اتفاق مردم شهر را از دم تيغ گذرانده است.
در 993 تركان عثماني سه روز تمام تبريز را غارت كرده‌اند. در 1005 مردم تبريز به حمايت شاه عباس تركان عثماني را به خاك و خون كشيده‌اند. چهل سال بعد سلطان مراد چهارم سلطان عثماني به ايران حمله كرد و به قشون ترك فرمان داد تا شهر را خراب كنند، آنان هم شهر را با خاك برابر كردند، حتي درختان را از ريشه كندند! باز درحملة افغانان، آذربايجان و تبريز به دست تركها افتاد ولي در سال 1142 نادر شاه آنان را شكست داد. چيزي نگذشت كه در دورة كريمخان زند باز زلزله، تبريز را خراب كرد و به دنبال آن در 1209 خورشيدي وبا و طاعون مردم شهر را درو كرد. در استبداد صغير عين‌الدوله به امر محمدعلي ميرزا تبريز را محاصره كرد و قشون روس ثقه‌الاسلام پيشواي بزرگ مذهبي شهر را به دار آويخت و اين همه وقايع جگرخراش به علاوة مصيبت‌هاي بي‌شمار بر اين شهر تبريز گذشته است.
 
مهمانخانه‌هاي تبريز
به شهر رسيديم. مهمانخانه‌هاي درجة اول، در خيابان اصلي شهر است. هتل‌هاي تبريز هم مانند رضائيه بدك نيستند، منتها حساب دستت باشد، هر ساختماني كه (قديمي ساز» باشد مجهزتر است و توي آن راحت‌تر و آسوده‌تري، هر جا بوئي از معماري جديد يا «آرشيتكتور مدرن!» مي‌آيد، بدان و آگاه باش كه روي راحتي و رنگ آسودگي نخواهي ديد.
قبل ار هر كاري خود را به حمام هتل رساندم. راهي كه مرند را به تبريز متصل مي‌كند چنان خاك‌آلود بود كه ديدم پوست واسوختة اين خاكسسار را قشري ضخيم از گرد و دولاغ پوشانده است. بقيه كارهاي معملي روشن است و معلوم. لباس عوض كردن و چلوكباب خوردن و بازگشتن از چلوكبابي به هتل، خواب بعدازظهر و گردش مختصر تنگ غروب در خيابان و امثال اينها... اين «نوري» رفيقِ سفر من آدم مرتب و منظم و معقولي است. پس از آنكه خود را مثل يك دسته گل بياراست، براي ديدن غروب شهر تبريز و سير و سياحت توي خيابان راه افتاديم. در ضمن گشت و گذار به باغ ملي هجوم مي‌آورند.
چرخ‌فلك و تيراندازي و واگون برقي و اسباب‌بازيهاي هر كدام بهاي عليحده دارد و بليت جداگانه. پدري با موي سپيد، چهل پنجاه ساله، توي چرخ فلك بغل دست توليد مثلش نشسته بود و مضحكة مردم شهر شده بود.
چه مي‌توانست كرد؟ بيچاره پدر شده بود تا همين غلط‌ها را بكند و مردم بيكاره و لوده هم به جاي تحسين و تمجيد بي‌خود و بي‌جهت بخندند.
دانشگاه تبريز
محل موقت دبيرخانة دانشگاه تبريز در طولاني‌ترين خيابان شهر است. دكتر جعفر آزمون دبير كل دانشگاه، مردي خليق، مودب، معقول و آداب دان است. با چهره‌اي گشاده و ادبي قابل تحسين ما را پذيرفت و خيلي زود خودماني و مأنوس شديم. تعجب نكن اگر آنقدير از ادب اين مرد دانشگاهي و استاد دانشگاه حرف مي‌زنم. بد ركابي و بد منصبي ازجمله امراضي است كه صغير و كبير و وضيع و شريف بدان مبتلايند. اگر سر و كارت به يكي از اين بد منصب‌ها افتاده باشد، آن وقت مي‌داني و مي‌فهمي چه مي‌گويم و آن وقت است كه به من حق مي‌دهي از يك نفر كه منصبي دارد و مؤدب و معقول باقي مانده است تعجب كنم. آقاي رئيس كارگزيني دايرة «كفترپراني» يا متصدي حضور و غياب اداره «ركود حيواني» پشت ميزش نشسته و تو وارد اتاقش مي‌شوي.
... مستغرق بحر مكاشفه و مشغول رتق و فتق امور است. هي سلام مي‌كني و هي پا به پا مي‌شوي بلكه تو بيچاره را از لحاظ مباركشان بگذرانند. ولي انگار نه انگار، پس از نيم ساعت، سر را بالا مي‌كند و از پشت عينك، مانند فيلي كه پشه را نگاه كند يا ارباب دورة «دقيانوس» كه به نوكرش نظر مي‌اندازد ترا از «لحاظ مبارك» خود مي‌گذراند و نگاهش به قدري سنگين است كه تو زير آن نگاه، له و لورده مي‌‌شوي. چه خبر است؟ حضرت آقا متصدي دفتر حضور و غياب ادارهً «كود حيواني» است.
خلاصه اين بد منصبي و بدلعابي و بدركابي چنان مرضي است كه از كوفت شتري و آكله و آتشك بدتر و زشت‌تر است و اگر درپشت ميز، بر خلاف معمول؛ يك نفر معقول نشسته باشد البته جاي بسي تعجب است. برگرديم به اصل مطلب:
محل دانشگاه تبريز جائي مناسب و بر سر راه «شاهگلي» است. دانشكده‌هاي پزشكي، كشاورزي، فني، دانشسراي عالي و دبيرخانة دانشگاه در دست ساختمان است. دانشكدة كشاورزي تقريباُّ تمام شده است و تا دو سال ديگر شهر تبريز داراي دانشگاهي آبرومند خواهد شد.
مدرسة كشاورزي سعيد‌آباد تبريز
از سال 1335 يك مركز آموزش كشاورزي در شهر تبريز دائر شده است كه در سال 1337 دانشسراي اين مؤسسه به قريه سعيدآباد، 24 كلومتري شهر تبريز منتقل گرديده است.
اين دانشسراي كشاورزي 132 نفر دانشجو دارد و تاكنون چهار دوره فارغ‌التحصيل جمعاُّ به تعداد 22 نفر بيرون داده است كه همگي در ديه‌هاي آذربايجان‌شرقي به معلمي مشغول شده‌اند. با اينكه چند سال از تأسيس اين دانشسرا مي‌گذرد، تعجب خواهي كرد اگر بشنوي كه تا چندي پيش، آب حسابي نداشت. روز هشتم تير ماه كه من از آنجا ديدن كردم فقط چهل‌ و پنج روز بود كه داراي آب شده است.
تازگي چاهي عميق به عمق صد متر احداث كرده بر روي آن موتوري گذاشته بودند. اين چاه مي‌تواند شبانه‌روز شش اينچ آب بدهد يعني چند سنگ آب در تمام مدت شبانه‌روز، مدير دانشسرا كه فارغ‌التحصيل دانشكدة كشاورزي كرج است با روي گشاده از ما پذيرائي كرد. در راهروهاي مدرسه از روزنامه‌هاي دستي كه نمونة ذوق و هنر و كمال دانشجويان بود خيلي خوشم آمد. شعارهاي مناسب، فاصله به فاصله به ديوار چسبانده بودند. شاگردان اين مدرسه، در راه آباداني مدرسة خود از هيچ زحمتي و كاري هر چند سخت، روي‌گردان نيستند. حتي خشت زدن و عملگي و بنائي و مرغداري و دامداري و بريدن علف و تسطيح راه. مدير مدرسه گفت: «حالا كه آب داريم باز كارمان لنگ است.» او راست مي‌گفت، بايد آب در استخر يا تالابي ذخيره شود و سپس مزرعه‌ها و درختكاري‌ها به نوبت آبياري شود، همت اين جوان‌ها در بيننده اثر عميق مي‌گذارد. به فكر فرو رفتم كه از كجا مي‌توان پولي دست و پا كرد و براي اين مدرسه استخر ساخت؟ خوشبختانه اين كار خير چندي بعد انجام گرفت.
يك روز كه تعطيل بود، به تماشاي استخر معروف و گردشگاه بزرگ تبريز «شاهگلي» رفته بودم. خيلي باصفا است و براي ما كه هميشه حسرت تفرج باغ و بوستان و آب و درخت داريم سخت چشم‌انداز و لذتبخش است.
از «شاهگلي» به سمت شهر برگشتم تا به ديدن شاعر آذربايجان ـ دكتر شهريار ـ بروم. شهريار چند سال است در تبريز مانده و ياران تهراني را فراموش كرده است.
شهريار و مسجد كبود
شهريار و مسجد كبود چه ارتباطي با هم دارند يا مي‌توانند داشته باشند؟ هر وقت به ياد اين سفر پرملال و تعب مي‌افتم بي‌اختيار شهريار و مسجد كبود با هم در نظرم مي‌آيند. مسجد كبود از بناهاي جهانشاه تركمان قره‌قويونلو است، تاريخ بناي آن به خط ثلث با اين عبارت به نظر مي‌رسد: «في رابع ربيع الاول سنة سبعين و ثمانمائه اقل العباد نعمه‌الدين مجمدالنواب در چهارم ربيع اول سنة 870 هجري».
در و پيكر اين ويرانه را كه زماني مظهر هنر و ذوق صنعتگران و هنرمندان مظلوم و ناشناختة اين ديار بوده است، به طرز رقت‌آوري بسته‌اند و هر چه كوشيديم نتوانستيم به درون آن راه پيدا كنيم. وقتي كه به كاشيكاري خرد و خمير آن نگاه مي‌كني دلت به ضعف مي‌افتد، دلت مي‌سوزد، دلت پاره پاره مي‌شود و آه از نهادت برمي‌آيد. آنها كه اين كاشيكاري را شكسته‌اند چه طور دلشان آمده كه آن را بشكنند. كاشكي دستشان قلم شده بود تا نتوانند اين گل تر و تازه را پرپر و پژمرده سازند. يك چيزي مي‌نويسم يك چيزي مي‌خواني. كساني كه 870 هجري اين تكه جواهر را ساخته‌اند كاشي پهلوي هم نچيده‌اند، رنگ به هم نياميخته‌اند بلكه سحر كرده‌اند، جادو كرده‌اند، كيمياگري كرده‌اند. باري از مسجد كبود، خرابه‌اي بيش نمانده است؛ آن هم خرابه‌اي كه جگر بيننده را آتش مي‌زند. چه طور ممكن است چشمي، اين نقش و نگار را روي زمينهً «سرمايه‌اي پررنگ» ببيند و مبهوت نشود؟... همان حكايت «نقاش چيره دست آن ناخداي ترس» است كه «عنقا نديده صورت عنقا» كرده است. البته كارهاي اصفهان رقابت مي‌كرد بل كه بالاتر بود.
بگذاريم و بگذريم. گفتم هر وقت به ياد تبريز مي‌افتم شهريار و مسجد كبود بغل دست هم پيش چشمم سبز مي‌شوند. آيا دو ويرانه از دو كاخ با عظمت يا دو قدرت رو به زوال را مي‌بينم؟ نمي‌دانم نمي‌شد به تبريز رفت و شهريار را نديد. دكتر سيد محمدحسين شهريار در تهران كه بود حالي و ذوقي داشت، دوستان و معتقدانش، مثل پروانه دورش مي‌گشتند و شهريار بود و هزار «چم و خم»، شهريار بود و هزار ادعا و حرف و قصه و گفتگو. خانه‌اش، مطاف كامل و صادق هنر به ديدن شهريار مي‌رفتيم. آن وقت بود كه گل از گل شهريار باز مي‌شد و به خواندن آثار خويش مي‌پرداخت. بالاخره اين اواخر شهريار از استادان شعر معاصر فارسي به شمار مي‌رفت و در ميان جوانان احترامي فراوان داشت و سخنش حجت بود.
غزلهايش دست به دست مي‌گشت و بيشتر از هر اثر چاپ شده‌اي نفوذ و تأثير و انتشار داشت. بعدها كه باز كردن صفحة ادبي توي مجلات پايتخت رسم شد، شعر شهريار از جمله وسيله‌هاي آرايش اين صفحات شد. همان طور كه قديمها اسم «مؤتمن الملك» وسيلة زينت و اعتبار آراء رأي دهندگان انتخابات تهران بود، شعر شهريار هم باعث حيثيت و اعتبار صفحة ادبي مجله‌ها شده بود. يكباره در گرماگرم شهرت و اعتبار، به كلة شهريار زد كه به تبريز برود و يكباره يك دل نه و صد دل عاشق بيقرار «حيدربابا» شد. از ما اصرار و از او ابرام، بالاخره آن حضرت، هم سيد بود، هم شاعر... زورش به همه چربيد و به تبريز رفت و متأهل شد و گرفتار و «پايبند عيال» و حالا پس از سالها مي‌خواستم او را ببينم، پرسان پرسان خانة او را يافتم، منتظر بودم شهريار، سرخوش و شنگول روبه‌روي من سبز شود. اما افسوس، همة آن پندارها نقش بر آب شد. شهريار با قامتي خميده و چهره‌اي خسته دربه رويم گشود. آن چهرة شاد و ديگان نافذ، افسرده و كم‌نور شده بود. خطوط چهره، عميق و شيارهاي دو طرف صورت فرو رفته، خستگي و ملال تنها يار وفادار او، غبار اندوه بر چهرة روشن وي نشسته و بي‌حال و زدگي، از تمام وجودش خوانده مي‌شد. اتاق خصوصي او مثل هميشه درهم و برهم و مشتي كاغذ دفتر و دستك اين طرف و آن طرف پخش و پلا، دو سه قطعه نوشته با «پونز» به ديوار چسبانده است، چند تا قلم ني با يك دواتِ مركب، گوشة مسند شاعر نهاده بود. معلوم شد حضرت به مشق خط درشت است. چند ورق از سياه مشق‌هايش را به رسم يادگار به من داد. از شعر و شاعري سخن به ميان آمد، از عده‌اي بي‌ماية كم ذوق و ناتوان ناله مي‌كرد كه اين جماعت، نه معلم ديده‌اند نه كتاب خوانده‌اند نه حرف حساب به گوششان فرو مي‌رود و كاسه كوزة اين بي‌سوادي و بي‌مايگي را سر شعر مي‌شكنند و عقده‌هاشان را سر «قافيه و وزن» خالي مي‌كنند. اگر كسي سواد و استعداد و قريحه داشته باشد توي هر قالبي كه دستش بيايد فكرش را مي‌ريزد.
شهريار و جوانان تهران
از جوانها پرسيد و گفت: «جوانهامون چه مي‌كنند؟» به او مژده دادم كه غصة آنها را نخورد و گفتم: حضرات دو دسته‌اند يك اقليت، يك اكثريت، يك اقليت طالب علم و طلبه كه شب و روز غرق خواندن و مطالعه و طلبگي هستند كارهاشان عالي و لطيف و پر مغز است، اخوان ثالث‌ها طلبگي مي‌كنند، زحمت مي‌كشند، دائماُّ سرگرم كارشان هستند طبعاُّ نتيجة كارشان و ثمر زحمتشان هم درخشان و عالي از آب درمي‌آيد، يك عده كه اكثريت حضرات از آن قبيلند، تي كافه‌ها پرسه مي‌زنند و به قول غلامحسين پيرو رفق لوطي منش‌ ما: «الف» را توي صحرا ديده‌اند «ب» را هم سر درخت، و با قهوه و سيگار و عرق و هزار كوفت و زهرمار ديگر رح و جسم خودشان را نيست و نابود مي‌كنند و توي هستي و حياتشان توپ مي‌بندند و كاري ندارند جز اين كه با طعنه‌هاي زهردار و كنايه‌هاي نيشدار به جان هم بيفتند، يك مشت محروم، يك مشت مطرود، يك مشت استعداد كه در جنين، ساقط شده‌اند يا در حال سقوطند به جان هم مي‌افتند، فقط به علت اين كه همديگر را مي‌شناسند و خلاطه بيكارگي و باطل‌كاري و ولنگاري و پرسه‌زني، بالاترين جلوة وجودي و اثر ذاتيشان شده است. در حالي كه فكر نمي‌كنم هيچ جاي ديگر دنيا گروه «فاضل نما» ولي مستعد و واقعاُّ مستعد اگر كه دنبال تحصيل و مطالعه و طلبگي‌شان را بگيرند به نتيجه برسند. فكر نمي‌كنم كه هيچ كدام اين طور باشند كه ما هستيم. قطعاُّ اسم «پل الوار» پادشاه شعر و هنرمند استخواندار فرانسه را شنيده‌اي. اين مرد بزرگوار و انسان آزاده و مبارز، مثل شير در دوران اشغال خاك فرانسه از طرف آدمخواران نازي و سگ‌هاي هار هيتلر ديوانه به نهضت مقاومت فرانسه پيوسته و جانش را كف دستش گذاشت و با آزادگان و رادمردان و زنانِ شيردل فرانسوي، جانانه در راه فرانسة عزيز، قلب هنر و ادب دنيا، و آزادي او از چنگ راهزنان فاشيست و نازي مبارزه كرد و دقيقه‌اي از پاي ننشست تا اشغالگر متجاوز از سرزمين مقدس فرانسه بيرون رانده شد و نهضت مقاومت فرانسه بار ديگر ثابت كرد فرانسه جايگاه ديوان و ددان نيست. فراموش نكن كه همين‌ها و فرزندان اين آزادگان، بعد از جنگ هم همين مبارزه را با ينگه دنيائيان از سرگرفتند.
باري، پس از جنگ، در سال 1953 مسيحي افتخار زيارت «پل الوار» اين شاعر دنيائي فرانسه در «ژنو» نصيب من شد. بر اثر زجرها و شكنجه‌ها ناتوان شده بود. از جمله رعشه داشت و مثل بيد مي‌لرزيد. اما با همة ناتوايي و نالاني شبانه‌روز كار مي‌كرد، به ممالك مختلف اروپا مي‌رفت، در كنفرانس‌‌هاي ادبي به افاضه مي‌پرداخت و دمي آسوده نبود. در آن ملاقات و مصاحبه دريافتم كه فرانسه با داشتن اين كوههاي پرشكوه و شخصيت‌هاي فناناپذير است كه «ناز بر فلك و حكم بر ستاره» مي‌كند.
مطالبي را كه «پل الوار» گفت» همان ايام براي يكي از مجله‌هاي معروف تهران كه حالا معدم شده است فرستادم و چاپ شد. يكي از حرف‌هايش كه مثل پتك توي كله من فرود آمد اين بود: «شما روشنفكران، سپاه دوران صلح كشور خود هستيد. پاسداري و پاسباني از استقلال و آزادي ملت‌تان به عهده شما است. كار ما تازه شروع مي‌شود، ساختمان جامعة بشري بعد از جنگ، به عهدة طبقة روشن دنياست. ما معماران دنياي فردا هستيم و در قبال تاريخ، مسئوليت عظيمي داريم. در دوران صلح، وظيفة ما و مسئوليت ما به مراتب سنگين‌تر از دوران جنگ است.» و به عنوان پيام و اندرز براي جوانان ايران گفت: «شما بزرگترين قد‍]ر]ت ملت خود هستيد، اميد كمك از هيچكس نداشته باشيد، چشمداشت مساعدت از احدي نداشته باشيد و به هيچ سمت ديده ندوزيد جز به خودتان. فقط شما هستيد كه مي‌توانيد منشأ قدرت و عظمت و اثر باشيد يا موجب عقب افتادن و در جا زدن، اما بدانيد كه توقف و درجا زدن با مزاج امروز جهان سازگار نيست؛ اين را متوجه باشيد.» حالا خودت انصاف بده كه به نصيحت اين مرشد و پير دير تا چه حد عمل كرده‌ايم و پند او را چقدر به گوش گرفته‌ايم.
چهرة انساني اين شاعر بزرگ جهاني مانند گل شكفته ولي خسته بود، عرق بر پيشاني بلند و مردانه‌اش نشسته بود و هنگامي كه خواست عكس خود را به عنوان يادگار براي جوانان ايران امضا كند انگشت‌هاي بلند و كشيده و خوش تركيب او مي‌لرزيد. مثل گل پاكيزه و خوشبو و بسيار خوش لباس بود. دو نفر دختر باسواد و زيبا به خود مي‌باليدند كه عهده‌دار منشيگري او هستند. وحشتناك بود، مي‌‌گفتند شبانه‌روز چهارده تا شانزده ساعت كار مي‌كند و چه و چه...
شعر تازه شهريار
شهريار در گوشة تبريز، خسته و منزوي افتاده است. كسي نمي‌داند در چه حال است؟ خيلي دردِ دل كرد كه من اجازه ندارم براي شما نقل كنم. وقتي كه از كار شعر و شاعريش پرسيدم با نگاهي اندوه زده و لحني خسته و لرزان گفت: «سه سال است شعر هم نمي‌گويم.» حسابي خشكيده و پژمرده است، درست در حال افول و خاموشي، پس از اصرار زياد گفت: «تو كه همه شعرهاي مرا شنيده‌اي، خيال مي‌كنم اين را نشنيده باشي.» و به دنبال اين جملة كوتاه كه خستگي و ملال، از هر حرفش خوانده مي‌شد اين چند بيت را با لحن خاص خود خواند:
دلم جواب «بلي» مي‌دهد صلاي ترا                         صلا بزن كه به جان مي‌خرم بلاي ترا
كشتم جفاي تو تا عمر باشدم، هر چند                    وفا نمي‌كند اين عمرها وفاي ترا
بجاست كز غم دل رنجه باشم و دلتنگ                     مگر نه در دل من تنگ كرده جاي ترا
غبار فقر و فنا توتياي چشمم كن                             كه خضر راه شوم چشمة بقاي ترا
خوشا طلاقِ تن و دلگشا تلاقي روح                         كه داده با دل من وعدة لقاي ترا
شبانيم هوس است و طواف كعبة طور                      مگر به گوش دلي بشنوم صداي ترا
بر آستان خود اين دلشكستگان درياب                      كه آستين بفشاندند ما سواي ترا
دل شكستة من گفت شهريارا بس                          كه من به خانة خود يافتم خداي ترا             
نمي‌دانم خبر داري يا نه؟ كه چند سال است، در شهريار يك تحول روحي و معنوي ايجاده شده و بيش از پيش به عوالم درويشي پناه برده است و اين غزل كه متجاوز از پانزده بيت است و من ابياتي از آن را در اينجا آورده‌ام محصول اين تحول و تغيير روحي و معنوي است. انشاءالله اگر سفينة غزل تجديد چاپ شد، نسخة كاملتر آن را هم در آن جا مي‌آورم. بگذار تا يادم نرفته اين را برايت بگويم كه شهريار دربارة شعر، با كم حرفي ذاتيش اين جمله را گفت و بس: «به جوان‌ها بگو فكر و محتوي و مطلبِ قابل گفتن و توان و قدرتِ اداي آن را اگر داشته باشند قالب و فرم فرق نمي‌‌كند.» خلاصه اينكه اگر تو مطلب قابل گفتن و شنيدن داشته باشي و زبانت هم لال نباشد به هر شكلي باشد مي‌تواني حق مطلب را ادا كني.
...
خداحافظي از شهريار
بيش از يك دو روز نمي‌توانستم در تبريز بمانم. مهندس انتظام وزيري يكي ديگر از همسفران من و ريش سفيد كاروان گفت بايد كم‌كم راهي شد و به مراغه هم سري زد. تنظيم برنامه با او بود و اطاعت از ما. فكر كردم از حضرت شهريار خداحافظي كنم. رو به خانه‌اش راه افتادم. اي عجب! تبريزي كه «قطران»ها پرورده و زادگاه «همام»ها بوده است، امروز به چه روزي افتاده است! همام به قدري به شعر خود معتقد بوده (و راستي هم شاعري خوب است) كه انتظار داشته است در شهرت به پاية سعدي برسد، آخر او هم از غزلسرايان بنام و مشهور قرن هفتم است و گويا در حدود 714 هجري قمري از دنيا رفته. ديوانش در حدود دو هزار بيت است يا در حدود دو هزار بيت از آثارش باقي مانده است. خودش به عنوان شكوه و شكايت از فلك كج‌مدار و چرخ بدكردار مي‌گويد:
«همام» را سخن دلپذير بسيار است                        ولي چه سود كه بيچاره نيست شيرازي!
انصاف بايد داد كه از قرن هفتم تا قرن هشتم در اين فاصلة زماني در ايران شعراي بزرگي چون كمال‌الدين اسماعيل خلاق المعاني و همام تبريزي و اوحدي مراغيو فخرالدين ابراهيم عراقي و خواجوي كرماني و سلمان ساوجي و دهها شاعر قوي و پرمايه، پيدا شده‌اند و هر كدام در جاي خود معتبر و باارزشند و اگر در قرن ديگري جز در اين ميانه، قدم به ميدان نهاده بودند بي‌شك بيش از اين جلوه مي‌كردند. يادم هست يك وقت حضرت گلچين معاني شاعر و اديب سرشناس معاصر كه فعلاُّ در مشهد رضا (ع) مجاور شده‌اند، در مقاله‌اي راجع به «ركن‌الدين صاين» براي بيان اين نكته تعبيري لطيف آورده و نوشته بودند: «سعدي و حافظ مثل دو سنگ آسيا شده‌اند كه گويندگان ديگر را، در اين دو قرن، مانند دانة گندم، در ميان گرفته و له و لورده كرده‌اند.»
يك كمي توي بحر همين بيت همام برو تا بفهمي چه بر سرش آمد و به او چه گذشته كه آتش گرفته، گر گرفته، الو گرفته و فرياد برآورده كه بي‌انصاف، بگذار ما هم نفسمان در بيايد!!
خلاصه تبريز، زماني زادگاه آفتاب آسمانِ معرفت و كمال شمس‌الحق تبريزي و مولانا صائب و همين همام و قطران و امثال اينها و همين آخري‌ها ايرج ميرزاي جلال الممالك و اختر برج ادب پروين اعتصامي بوده است (كه هر قدر رو به پيش برويم پروين بيشتر از پيشتر خواهد درخشيد) و تبريز بايد به خود ببالد كه زادگاه اين بزرگان بوده است و بي‌شك، استعداد و تقاضاي محيط باعث اصلي ايجاد اينان است. فراموش نكن كه هميشه ضرورت و حاجت است كه به وجود مي‌آورد و امروز شهر تبريز براي شهريار ما حكم محنتكده و شكنجه خانه‌اي را‌ پيدا كرده است . مرد، از شعر و شاعري دست كشيده و به مشق خط پرداخته است. واقعاُّ كه آفرين به اين همه شهعرپروري وشاعردوستي تبريزيان!!. البته اين را بگويم كه شهريار ، به هيچ صورتي علت افسردگي خود را بيان نكرد ولي همين قدر كه حسب حال گفت دريافتم كه بايد مانده و خسته و دلسرد باشد:
«روزها كمتر از خانه بيرون مي‌روم. اگر از خانه بيرون بروم يا در دل شب يا ساعت‌هائي است كه خيابان‌ها خلوت است. هيچ كس را نمي‌بينم. در به روي خودي و غريبه بسته‌ام. سه سال است رغبت شعر گفتن پيدا نكرده‌ام. با هيچكس دمخور و همدم نيستم. كسي را نمي‌پذيرم و به ديدن هيچكس نمي‌‌روم. فقط در خود فرو فرو رفته‌ام. حال من در خلوت و نيمه‌هاي شب يا سحرگاهان است كه به راز و نياز و مناجات مي‌پردازم و در ذكر و فكرم، تنها سرگرمي و اشتغال ذوقي من همين مشقِ خط است و به خط درشت بيشتر راغبم، مشق خط درشت، سرگرمي انحصاري و دائمي من است. بيا جانم! اين چند قطعه سياه مشق را به رسم يادگار از من نگهدار».
گفتگوهاي او همه كلي، درد دل‌هاي او همه كلي بود نه ناظر به يك مورد خاص. البته از هيچكس هم اسم نبرد ولي سخت روشن است كه اگر در شهر تبريز سخن‌شناسان قدرداني بودند يا شاعر دوستان پر و پا قرصي گرد او حلقه مي‌زدند افكار او بدين حد خراب نمي‌شد و سقوط نمي‌كرد. نمي‌دانم چه شده است كه شهريار، اين طور با خودش قهر كرده و از روحش و هنرش بريده است. در تبريز هم نه فرصت پرس و جو بود نه كسي را مي‌شناختم، از همه مهم‌تر، سخن سوخته را سوخته دل داند و بس. من براي كسي كه به قول سعدي «به سر نكوفته باشد در سرائي را» از سوز و گداز و ذوق و حال چه بگويم؟ چه بگويم كه مولانا خوب مي‌گويد:
در نيايد حال پخته هيچ خام                        پس سخن كوتاه بايد والسلام


منبع : " کتاب به همین سادگی  و زیبایی "


© کپی رایت توسط شهریار (کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مقالات فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است.

نوشته شده در تاریخ: 1387/5/7 (1104 مشاهده)

[ بازگشت ]
سایت رسمی استاد محمد حسین شهریار

کلیه حقوق مادی و معنوی سایت شهریار متعلق به مدیر سایت ( سید یوسف سعیدی ) میباشد
                                                                  
            
                            

                                                                                                         
                                                   

PHP-Nuke © 2004 Francisco Burzi
INP-Nuke © 2005-2007 IranNuke

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.05 ثانیه