Home
برگ نخست
Downloads
دریافت فایل
Forums
تالار گفتگو
Your Account
صفحه شخصی
مجتمع فنی تبریز قویترین پایگاه آموزشی و تجارت الکترونیک در شمالغرب کشور
منو اصلی

 صفحه اصلي
 تماس با مدیر سایت
 نقشه سايت
 فروشگاه سايت
 آمار سايت
 خانه عكسهاي سايت شهريار

 کاربران
 انجمنهای گفتگو
 پیغام خصوصی
 نوشته روزانه کاربرن
 معرفی به دوستان
 اخبار و مطالب
 موضوعات
 آرشیو مطالب
 ارسال اخبار
 آرشیو ردیفی اخبار
 ارسال مقالات
 پیوند
 دریافت فایل
 لینکستان
 ضمیمه ها
 مقالات
 بهترینهای سایت
 جستجو
 سایر سایتها
 سایت رسمی نیما یوشیج
 وبلاگ سایت شهریار
 وبلاگ زيباي شهر تبريز


پخش ويديو هاي استاد شهريار
shahriyar

By: Anonymous
On: 31st May 2010
Views: 275
Rating: 2.34 Votes: 247



پخش صوتي اشعار استاد شهريار
در حال حاضر مشکلی در اجرای پلیر وجود دارد.


پیامهای کوتاه
پیام های قدیمیتر   

 


اطلاعات کاربران
خوش آمدید , کاربر مهمان
نام کاربری
رمز عبور
کد امنیتی: کد امنیتی
محل واردکردن کد امنیتی

(عضویت)
کاربران سایت:
آخرین: davidfarar
امروز : 0
دیروز: 0
مجموع: 324

بازدیدکنندگان:
مهمان: 24
عضو: 0
مجموع: 24



دیکشنری



Powered by kianonline.ir


ليست مقالات اخير سايت شهريار
· شهریار شناسی
· عشقی با شهریار
· HEYDER BABA’YA SELÂM ( با الفبای لاتین )
· " حیدر بابا یا سلام "
· ترجمه منظومه " حیدر بابا " به زبان انگلیسی
· ترجمه حیدربابا یا سلام به زبان استانبولی
· ترجمه فارسی منظومه " حیدربابا یا سلام "
· منظومه دوم حیدربابا "حيدربابا گلديم سنى يوخليام "
· ترجمه منظومه دوم "حيدربابا گلديم سنى يوخليام " به زبان استانبولی
· منظومه دوم "حيدربابا گلديم سنى يوخليام " با الفبای لاتین
· ویژگی سخن استاد شهریار
· علي (ع) در شعر استاد شهريار
· بررسی ( حیدربابا ) معروفترين اثر شهريار
· يادي از شهريار شعر ايران
· نگاهی به زوایای شعری شهریار
· زندگينامه شهريار ( قسمت اول )
· زندگينامه شهريار ( قسمت دوم )
· ماجراي عشق شهريار از زبان شاگردش
· حنجره دردمند خشکناب
· عناصر ادبيات شفاهي آذربايجان در ديوان تركي استاد شهريار
· بررسی زندگی و اشعار و شیوه سخن استاد شهریار از نگاهی دیگر ( قسمت اول )
· بررسی زندگی و اشعار و شیوه سخن استاد شهریار از نگاهی دیگر ( قسمت دوم )
· استاد شهریار شاعر اهل بیت
· غدیر در شعر فارسی از کسایی مروزی تا شهریار
· شهریار در یک نگاه
· ويژگي‌هاي هنري شهريار
· ديداري با شهريار... ( مصاحبه با استاد شهریار "قسمت اول" )
· ديداري با شهريار... ( مصاحبه با استاد شهریار "قسمت دوم" )
· گذري و نظري در كردستان و آذربايجان
· محمدحسين شهريارو تجدد شعر ( قسمت اول )
· محمدحسين شهريارو تجدد شعر ( قسمت دوم )
· شاعر شور و مستی
· سبك و شيوه سخن استاد شهريار
· آشنایی با مقبره الشعرای تبریز
· هنر شهريار ( قسمت اول )
· روح واژه‏ها روز شعر و ادب فارسی
· ديدار با شهريار ( شعر صاعقه است! )
· غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا ( مصاحبه ) قسمت اول
· هنر شهریار ( قسمت دوم )
· غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا ( مصاحبه ) قسمت دوم
· هنر شهریار ( قسمت سوم )
· هنر شهریار ( قسمت چهارم )
· مکتب های ا د بي ( 1 )
· مکتب های ا د بي ( 2 )
· شهريار «نابغة شعر»
· خيال و حقيقت (دكتر مهدي روشن ضمير )
· شهريار و موسيقي
· سیمرغ سهند (1)
· سیمرغ سهند (2)
· جامعه‌شناسي ادبيات و مثلث هنر ( قسمت اول )
· جامعه‌شناسي ادبيات و مثلث هنر ( قسمت دوم )


مترجم سایت شهریار
Translation


زندگينامه شهريار ( قسمت دوم )

شهریار نیز از اخراج شدن خود ناراحت بود و می کوشید که گره کارش را با دست خود باز کند.سر انجام تلاش های او وپدرش نتیجه داد و توانست دوباره به دانشکده برگردد.اما دیری نپایید که بار دیگر از قیل و قال درس و تحصیل گریخت و به همه کس و همه چیز پشت کرد ٬ در حالی که تا پزشک شدن او سه ماه بیشتر نمانده بود.
میان عشق تا جنون فاصله ی چندانی نبود.شهریار همچنان از خود و دیگران می گریخت و بندها را یکی یکی پاره می کرد.به آدم و عالم "نه" می گفت تا به روح خودش "آری" بگوید.
درست در پایان تحصیلات و در یک قدمی پزشک شدن ٬ از در آغوش گرفتن فرشته ی بخت و اقبال سرباز زده بود تا آینده ای آکنده از شور بختی و نامرادی را برگزیند.اکنون مانده بود که قدم آخر را هم بردارد و همگان را برای همیشه از خود ناامید کند.
شهریار شاعر ٬ آخرین دارایی خود را هم به قمار نشست.او قلم و کاغذی برداشت و با تکراری ترین واژه های جهان ٬ نامه ای به یکی از اداره های دولتی نوشت :درخواستی از دولت برای شغلی دولتی ٬ یعنی کارمند دولت شدن و حقوق ماهیانه گرفتن.تبعیدی خود خواسته به شهری دوردست ٬به نیشابور.
دیگر از پول خرجی پدر هم خبری نبود و او سخت در تنگنای مالی گرفتار آمده بود.آن چنان که گاه برای گذران زندگی ٬ "شعر سنگ قبر" می سرود.حتی گاهی طبابت می کرد ٬ دعا می گرفت و دعا هم می داد.
همه ی نگاه ها به شهریار دوخته شده بود.هیچ کس از کار او سر در نمی آورد.زندگی اش در هاله ای اسرار آمیز فرو رفته بود.اما گناه از دیگران نبود.از او هم نبود.هیچ کس نمی توانست از کار یک شاعر پزشک کارمند سر در بیاورد!
در راه درشکه چی ٬نشانم
یک نقطه به گوشه ی افق داد
گفت:"ار پدر تو سازم او را
خواهی چه به من به مشتلق داد؟"
من آب نبات دادم او را
او نیز پکی به من چپق داد
"هنوز هم می توانی شهریار!هنوز هم می توانی درس خود را ادامه بدهی و آن را به پایان برسانی.تو را به خدا عاقل باش!"
"این چه کاری است که می کنی شهریار؟آخر کدام آدم عاقل ٬ درس پزشکی را رها می کند و می رود کارمند عادی اداره ی ثبت می شود؟آن هم در شهرستان؟!"
"دست کم به پدر و مادر پیرت فکر کن شهریار!بیا و به خاطر آن ها هم که شده ٬ دست از این کار بردار.تو را به خدا برگرد!"
همه ی پند ها و نصیحت ها به گوش شهریار باد بود.شاعر کارمند ٬ یک سال بعد به مشهد رفت.خانه ای در آن جا اجاره کرد و به خدمت دولتی مشغول شد.سر ساعت به اداره می رفت و سر ساعت به خانه باز می گشت.کم کم دوستانی برای خودش یافت و لحظه های تنهایی اش را بیش تر با آن ها می گذراند.شعر هم می گفت.تار هم می زد.در انجمن های ادبی شرکت می کرد.گاه نیز نامه ای برای خانواده اش می نوشت ٬ خانواده ای که دیگر مانند گذشته به او کار نداشتند٬ به ویژه پدر که سخت از او دلگیر بود.
سه سال از زندگی شهریار در مشهد می گذشت که اتفاق عجیبی برایش افتاد ٬ از همان اتفاق ها که در خواب می دید و در بیداری اتفاق می افتاد.
ماه رمضان بود.شهریار روزه داشت و در یکی از روستاهای اطراف مشهد میهمان یکی از دوستانش بود.پس از افطار ٬ دلشوره ی عجیبی به جانش افتاد.آن چنان که تا پاسی از شب رفته ٬ قدم زد تا خودش را آرام کند ٬ اما نتوانست.پشت سر هم یاد پدر در خاطرش زنده می شد و به دلواپسی اش دامن می زد.
سر انجام خوابید.در خواب پدر را دید.با شکوه و جلال ٬ شناور در دریایی از نور ٬ در میان کره ی ماه ٬ در حال قهقهه زدن بر او.
شهریار ناگهان از خواب جست و فهمید که اتفاق ناگواری روی داده است.آن قدر دلشوره داشت که نتوانست سحری بخورد.با دست هایی بی قرار ٬ دیوان حافظ را برداشت و آن را گشود:
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش
چون به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد
صبح سراسیمه به شهر بازگشت.به اداره رفت تا خود را برای رفتن به تبریز آماده کند.دو روز بعد ٬ تلگرافی از تبریز رسید.پدر درست در همان شب از دنیا رفته بود.
سوگوارانه به تبریز شتافت.پدرش را به قم برد و در آن جا به خاک سپرد.سخت احساس گناه می کرد.آرزو می کرد که ای کاش پدر را از خود نرنجانده بود.پدری که در میان برادران و خواهران تنی و ناتنی ٬ بیش از همه به او توجه و علاقه نشان داده بود.اما دیگر کاری از او بر نمی آمد ٬ جز آن که غمخوار مادر باشد و مرثیه گوی پدر:
دیدی منت گذاشته بی پسر ٬ پدر ؟
رفتی تو هم گذاشتی ام بی پدر ٬ پدر
ای جان سپرده در وطن خویشتن ٬ غریب
وی مانده با همه پدری ٬ بی پسر ٬ پدر
گفتم عصای دست تو باشم ٬ ولی چه سود؟
پایم به گل فرو شده ٬ خاکم به سر ٬ پدر
تو آرزوی دیدن من می بری به خاک
من هم تو را به خواب ببینم مگر پدر
آری که با چو من پسری چون تو کردمی
من نیز هم به جای تو بودم اگر پدر
چون باغبان به خون جگر پروراندی ام
ای از خهال سعی نچیده ثمر پدر
زخم زبان خلق شنیدی برای من
نفرین به خوی مردم بیدادگر پدر
آوخ که کرد بازی ایام غافلم
تا باخبر شوم ٬ زتو آمد خبر پدر
جانم به ماتمت رود از تن به در ٬ ولی
داغ توام نمی رود از دل به در ٬ پدر

نالد به حال زار من امشب سه تار من
ای مایه ی تسلی شب های تار من
ای دل ٬ ز دوستان وفادار روزگار
جز ساز من نبود کسی سازگار من
دوسال بعد از مرگ پدر ٬ به تهران بازگشت.در سال ۱۳۱۵ و در سن سی سالگی ٬ در بانک کشاورزی به خدمت مشغول شد.خانه ای باصفا اجاره کرد و تصمیم گرفت که با آرامش زندگی کند.
آشنایی شهریار با نوازنده ی چیره دست سه تار یعنی استاد ابوالحسن صبا درخشش عجیبی به زندگی اش بخشید.او یک روز ٬ همچون قطعه ای از موسیقی ٬ به خانه ی شهریار گام گذاشت و چشم و دلش را روشن کرد.نشست و تار دلشکسته و نامیزان او را بر سر کوک آورد و آن گاه از شنیدن صدای مضراب های او شگفت زده شد.شهریار به طور خاصی ساز می نواخت و صدای سازش ٬ همچون خودش یگانه بود.به همین خاطر ٬ به او گفت:"تو آتشی داری که پیش هیچ کس نیست."
شهریار اکنون هر روز بی قرار و سراسیمه به خانه می آمد تاسازش را در آغوش بگیرد و خودش را بنوازد.موسیقی ٬ زندگی اش را زیر و رو کرده بود و جان تازه ای به شعر هایش بخشیده بود ٬ شعر هایی لبریز از حس موسیقی ٬ ناب و در اوج زیبایی.
غزل های شهریار روان بود و ساده و صمیمی ٬ آکنده از اصطلاحات و تعبیر های مردم کوچه و بازار ٬ به ویژه مردم پایتخت.شگفت آور این که شعر های شهریار ترک زبان با لحن و لهجه ی تهرانی سروده می شد.همچنان که خود او به شیرینی با این لهجه سخن میگفت.به همین خاطر ٬ شعر هایش به راحتی در دل مردم می نشست.بیشتر غزل های شهریار از کلی گویی خالی است.هر کدام از آن ها بازتابی از زندگی و تجربه های شخصی او و برخاسته از احساسات پاک و روستایی اش است.جالب این است که او در بیشتر شعر هایش ٬ نگاه روستایی و کودکانه اش را حفظ کرده است ٬ چه در مثنوی ها و چه در دیگر قالب های شعری اش.حتی شعر های مذهبی او نیز بیشتر با همین نگاه سروده شده است.
شهریار در دوره ای زندگی می کرد ٬ آکنده از تحولات سیاسی و اجتماعی.او با سیاست چندان میانه ای نداشت٬ اما به هر حال از آن رویداد ها تاثیر می پذیرفت.در نتیجه ٬ شعر های سیاسی نیز سروده است.اما در این شعر ها نیز نگاه ساده و عامیانه ی خود را حفظ کرده است.
او ٬ در برخی از شعر هایش ٬ از دوست خود نیما یوشیج ٬ نیز تاثیر فراوانی گرفته ٬ اما باز هم راه خود را رفته است.آن چنان که خواننده ٬ هنگام خواندن شعر های نیمایی شهریار احساس می کند که در حال خواندن یکی از غزل های اوست.در این شعر ها ٬ گرچه کمبود قافیه و دیگر صنایع شعری هرگز احساس نمی شود ٬ ولی پیچیدگی های شعر های نیما هم وجود ندارد.
شهریار و نیما هر دو دلبسته ی روستا و طبیعت بودند ٬ اما جنس نگاه و طرز بیان آن ها با هم تفاوت دارد.شهریار خود دلیل این تفاوت را بسیار زیبا بیان کرده است:
من همه عبرتی از باختن دیروزم
او همه غیرتی از ساختن فردا بود
شعر هایی که شهریار در قالب های جدید سروده است ٬ حال و هوای عجیبی دارد ٬ حال و هوایی خیال انگیز ٬ رویایی و گاه وهم آلود.شعر هایی خاطره پردازانه ٬ خاطره های فردی و قومی.بیم ها و امید های کودکانه ٬ پری ٬ دیو٬ حوری ٬ لولو ٬ غول ٬ کاخ های زمردین ٬ شکوه شاهانه ٬ همچون قصه ی شاه پریان ٬ جایگاهی برای فرشته ها ٬ ملکه ها ٬ کنیز ها ٬ جادوگر ها ٬ کوه بابا ٬ خاله جنگل ٬ عمه دریا ٬ و دوشیزگان پرنیان پوش.
ویژگی دیگر شعر های شهریار ٬ کودکانگی آن هاست ٬ سرشار از حس ناب کودکی ٬ لولوی جنگل ٬ ابر و خورشید ٬ گوزن ٬ گاو و گوسفند و گله ٬ برف و شال و کلاه ٬سرمه و وسمه ی عروسی ٬ دخترکان روستایی و آدم های ساده دل و خوشبخت افسانه ای.
او فقط یک شاعر بود ٬ همین و بس ٬ شاعری با رفتار پیش بینی ناپذیر.با شخصیتی ساده ٬ اما پیچیده.در دسترس ٬ اما دست نیافتنی.سر به زیر ٬ اما سرکش.خاموش ٬ اما نا آرام.
شهریار بود و شعر و شور و شیدایی.اکنون از همه ی وجودش شعر می بارید.شعر هایی که هریک را در جایی می سرود و روی دم دست ترین کاغذ ها می نوشت ٬ از پاکت سیگار و چای گرفته تا حاشیه ی روزنامه ها.این خط زیبای شهریار بود که روی کاغذ های دور ریختنی نقش می بست و چه شعر ها که این گونه برای همیشه از بین رفت.
در خواست او بزودی پذیرفته شد و به خدمت دولت در آمد.خدمت در ادره ی ثبت و اسناد و املاک نیشابور ٬ شهر خیام و عطار.شهری که در آن زمان ٬ هنرمندی دلسوخته را در دل خود جای داده بود :کمال الملک ٬ هنر مند نقاش و مردی وارسته که در آن شهر به حال تبعید به سر می برد.به دیدار کمال الملک رفت.او را در آغوش کشید و بر دستانش بوسه زد.
زندگی شهریار پر بود از دوستان تازه ٬ مهمانی ها و گشت و گذار ها و شادباشی های تازه.او همچنان ساز می نواخت و ناب ترین شعر هایش را می سرود.دور و برش پر از آشنایان با فرهنگ بود ٬ آشنایانی همچون :استاد صبای دوست داشتنی اش که چندین ساز را با مهارت می نواخت."قوامی "و "بنان" که آواز می خواندند."سماعی" که با مضراب های جادویی اش ٬ سنتور می نواخت.شاعرانی مانند : سایه و امیری فیروز کوهی.داستان نویسی همچون صادق هدایت که تلخ ترین قصه ها را می نوشت و شهریار او را بزرگ ترین داستان نویس ایران می دانست.اما همیشه از او می خواست که در داستان هایش ٬ زیبایی ها و خوبی ها را هم به تصویر بکشد.
پدر ! باز هم این پدر شهریار بود که با فرزندش سخن می گفت.پدری که همیشه و همه جا با پسرش بود و یک آن از او جدا نمی شد.او هنوز هم پسرش را هدایت می کرد.
مدتی بود که شهریار احساس گناه می کرد.می دانست که پدرش از نواختن ساز خوشش نمی آید و به همین خاطر ٬ روحش در عذاب است.یک شب ٬ پدر به خواب شهریار آمد و او را از نواختن ساز برحذر داشت.همین خواب باعث شد که شهریار سازش را برای همیشه در تاقچه ی فراموشی بگذارد و دیگر به سراغ آن نرود.

زین هنر دوست مردم شیدا
شهریارا نمی شود پیدا
اهل دردی که حال ما پرسد
مرد باشد به درد ما برسد
جانم از نوکری نجات دهد
ادبیات را حیات دهد
نگذارد که من حرام شوم
بی جهت سوزم و تمام شوم
توفان فراموشی ٬ گردباد تنهایی و برگریزان احساس.شاعر شوریده ٬رشته ی دلبستگی هایش را یکی پس از دیگری برید.نه تنها ساز که حتی شعر را هم بوسید و کناری گذاشت.می خواست خود را از زمین جدا کند و به آسمان بیاویزد.پس پناه برد ٬ به بیکرانه ی "قرآن" و "نهج البلاغه"و "مثنوی مولانا".غرق شد در نماز و نیایش.
عروس شعر با عشوه ها و کرشمه هایش در پی ربودن دل شهریار بود ٬اما او اعتنایی نمی کرد.چه غزل ها که در ذهنش جوشیدند و او به هیچ گرفت.چه زنگ ها که به صدا درآمدند و او نشنیده گرفت.
چهره ی غمگین مادر ٬یک لحظه هم از برابر چشم های پسر شاعرش کنار نمی رفت.روح سرگردان او بیشتر وقت ها در حال پرسه زدن در خانه ی پدری بود.کودک می شد و در دامنه های حیدر بابا می دوید.کوزه ای بر دوش می گذاشت و می رفت و از سرچشمه آب می آورد.صبح ها ٬ با صدای قوقولی قوی خروس های روستا ٬از خواب بیدار می شد و شب ها ٬آن قدر به ستاره های خیالی روستا نگاه می کرد تا خوابش می برد.دیگر آب و هوای پایتخت با او سازگار نبود.آن شهر بزرگ ٬ مثل یک مار در حال پوست انداختن بود.
تهران دیگر آن تهران قدیم نبود.باغ های سرسبز روز به روز کوچکتر می شدند و خیابان ها درازتر و ساختمان ها بلندتر.گاری ها و درشکه ها جای خود را به ماشین ها می دادند و طویله ها و اصطبل ها به گاراژ و تعمیرگاه تبدیل می شدند.صدای امواج رادیو به جای نغمه ی قناری ها در همه جای شهر به گوش می رسید.زور خانه ها و قهوه خانه ها یکی یکی بسته می شدند و فروشگاه ها و پادگان ها جای آن ها را می گرفتند.
تنهایی ٬ شهریار را آزار می داد.دیگر نمی توانست در آن شهر نفس بکشد.جنگ جهانی اول و هجوم بیگانگان به کشور ٬ روح و روانش را آزرده بود.با چشمان خود شاهد ضعف و زبونی دولتمردان کشورش بود.فرار پادشاه خودکامه ی کشورش را از برابر ارتش دشمن دیده بود و به حال وطن غصه میخورد.اکنون پایتخت برای او چیزی نبود ٬ مگر گورستان خاطرات.
شهریار تقاضای انتقال به تبریز را کرد ٬ اما با آن موافقت نشد.از تنهایی به تنگ آمده بود و می خواست به زندگی آشفته ی خود سر و سامان بدهد.بار ها به تبریز رفته بود ٬ سر روی زانوان مادر گذاشته و از او خواسته بود که به تهران بیاید ٬ اما مادر خیال آمدن نداشت.از دربه دری و غربت در پایتخت می ترسید.
شاعر میانسال به بستر بیماری افتاد.رنج ها و شکنجه های درونی او را از پا در آورده بود.آرزو می کرد که ای کاش زودتر سر و سامانی به زندگی اش داده بود تا اکنون این قدر احساس تهی بودن نمی کرد.در زندگی هیچ چیز نداشت و اکنون می خواست ٬ دست کم مادرش را داشته باشد.
شاعر افسرده همچنان در بستر بیماری بود و مادر از او پرستاری می کرد.در تب تنهایی می سوخت و از همه کس و همه چیز بی خبر بود.حتی خبر نداشت که کتاب هایش کی و کجا و به دست چه کسی به چاپ می رسد.از همه چیز و همه کس خسته و دلزده بود ٬ هراسان از دوستی ها و وحشت زده از جدایی ها ٬ آن چنان که می خواست دیگر به هیچ چیز و هیچ کس دل نبندد.
عاقبت تندرستی اش را بازیافت ٬ اما مادر از او خواست که از آن پس به خانواده اش بیشتر تکیه کند.در تهران به دیدار برادر ناتنی اش برود.با او دست دوستی بدهد و به برادرزاده هایش مهر بورزد.
به تهران باز گشت و زندگی اش را از سر گرفت.به دیدار برادر نا تنی اش رفت و به بچه های او دل بست.دوباره به شعر گفتن روی آورد و خودش را بازیافت.شعر های او بیشتر رنگ و بوی دینی و عرفانی داشت ٬ شعر هایی حاصل از دلشکستگی و راز و نیاز با خداوند ٬ پرواز در جهان پس از مرگ و سفر های روحی.شب زنده داری ها ٬ و به نماز ایستادن ها.اما بزودی ٬ توفان مصیبتی دیگر از راه رسید و زیر و رویش کرد ٬ مصیبتی تازه ٬ تاوان دل بستنی دیگر:
رفت از برم چو جان عزیز آن برادرم
آوخ از آن برادر با جان برابرم
چون نامه های تسلیت دوستان بریخت
پروانه های برف ز هر بام و هر درم
بار دیگر ویران شده بود.تازه برادرش را یافته بود که او به بیماری مرگباری دچار شد و در برابر مرگ زانو زد.او رفت تا شهریار بماند با چهار فرزند یتیم و زنی داغدار.اما این حادثه با تمام ناگواری اش باعث شد که او حس وظیفه شناسی و از خودگذشتگی خویش را بیازماید.خانواده ی برادرش را در پناه خود بگیرد و همه ی مهر و عاطفه اش را نثار آنان کند.
شاعر دلشکسته خود را نباخته بود ٬ اما اکنون بیشتر از هر زمان دیگر از دلبستگی ها هراسان بود.تا این زمان ٬ به هر چیز که دل بسته بود ٬ آن را از دست داده بود.بیهوده نبود که آن همه از جدایی ها می نالید ٬ جدایی از شهر و روستا ٬ از پدر و مادر ٬ از برادر و خواهر و سید ابوالقاسم دوستش و یارش ثریا ٬ ثریایی که سالیان سال به او مهر ورزیده بود.
رویداد های ناگوار ٬ شاعر حرمان دیده را هرچه بیشتر به درون خود پرتاب کرد.اکنون او می خواست ٬ در درون خود به سیر و سفر بپردازد و راز دلبستگی ابدی و جاودانی را کشف کند.دلبستگی و عشق به معشوق آسمانی و دلسپردگی به جد خود پیامبر و خاندان او ٬ آن نوع دلبستگی که نه وابستگی ٬ بلکه وارستگی به دنبال داشت.

پریشان یادگاری ها بر بادند و می پیچند
به گلزار خزان عمر چون رگبار بارانم
خزان هم با سرود برگریزان عالمی دارد
چه جای من که از سردی و خاموشی زمستانم
همچون پرنده ای باران خورده ٬ خود را به تبریز رساند.یکراست به سراغ مادرش رفت و از او خواست که بقچه ی سفرش راببندد.دیگر نمی توانست تنهایی مادرش را تاب بیاورد.خانه ی پدری خالی و سوت و کور بود.تنها مادر بود و آن خانه ی قدیمی که از در و دیوارش خاک تنهایی می ریخت.خانه ای که زمانی سرشار از صفا و مهر بود ٬ اکنون عنکبوت تنهایی در گوشه گوشه ی آن ٬ تار سکوت و فراموشی تنیده بود.
دختر ها و پسر ها همه رفته بودند و مادر تنها مانده بود.تنها عمه خانم بود که گاه به شهر می آمد و به او سر می زد.به همین خاطر ٬ عاقبت خانم ننه پذیرفت که به پایتخت بیاید.چاره ی دیگری نداشت.او و پسرش هر دو تنها بودند.این تنها کاری بود که از دست آن مادر پیر و بیمار برمی آمد.
خانم ننه بقچه ی غربتش را بست و سرنوشت خود را به دست پسرش سپرد ٬ پسری چهل و چهار ساله ٬ اما چموش و کودک سان.پسری که می خواست تمام کوتاهی هایش را جبران کند.
شهریار دوباره محمد حسین مادر شد.او مثل کودکی دبستانی ٬ صبح زود به ادره می رفت و سروقت به خانه باز می گشت.مادر نیز مثل سال های دور ٬ از فرزندش مراقبت می کرد.او با حس برتر خود همه چیز را بو می کشید.می دانست که پسرش در ژرفای وجودش از چیزی رنج می برد.به همین خاطر آرزو داشت که هر چه زودتر سر و سامان بگیرد.اما درخت آرزوی او نه تنها به بار ننشست که خیلی زود به خزان دچار شد.
آخرین روز چهارمین ماه سال ۱۳۳۱ ٬ فرشته ی زمینی شهریار به آسمان پرواز کرد.در اداره بود که خبر را شنید و مثل آتش شعله کشید و مانند باد ٬ خودش را به بیمارستان رساند.درست شنیده بود ٬ این مادر بود که از آن سوی مرگ به او لبخند می زد.
برادر ها و خواهرها ٬ خانم ننه را به قم بردند و در کنار حاج میر آقا به خاک سپردند.شهریار در سوگ مادر کودکانه می گریست ٬ مادری که همچون شمعی ٬ آخرین شعله های زندگی خود را نثار او کرده بود.
دوستان و آشنایان ٬ شاعر داغدیده را به خانه رساندند و به سراغ زندگی خود رفتند.نامه و پیام تسلیت بود که از همه جای کشور برای شهریار فرستاده می شد.اما او آرام نمی گرفت و در به در به دنبال مادر می گشت ٬ درست همچون کودکی که مادرش را در ازدحام خیابان گم کرده باشد.اما او هنوز در زندگی تکیه گاهی داشت ٬ تکیه گاهی به نام شعر.پس کاغذ و قلم برداشت و در سوگ مادرش شعری سرود ٬ شعری بدون تکلف و ساده ٬ درست همچون مادرش.او با این شعر جان دوباره ای به مادر بخشید و یاد و خاطره اش را برای همیشه زنده نگه داشت.
ای وای مادرم!
۱:
آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول می خورد
هر کنج خانه صحنه یی از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم
۲:
هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا به هم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها
۳:
او از میان کلفت و نوکر ز شهر خویش
آمد به جستجوی من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد
آمد که پیت نفت گرفته به زیر بال
هر شب در آید از در یک خانه ی فقیر
روشن کند چراغ یکی عشق نیمه جان
۴:
او را گذشته ایست ٬ سزاوار احترام:
تبریز ما ! به دور نمای قدیم شهر
در باغ بیشه خانه ی مردی است با خدا
هر صحن و هر سراچه یکی دادگستری است
اینجا به داد ناله ی مظلوم می رسند
اینجا کفیل خرج موکل بود وکیل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ٬ باز و سفره٬پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سیر می شوند
یک زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه
او مادر من است
۵:
انصاف می دهم که پدر رادمرد بود
با آن همه درآمد سرشارش از حلال
روزی که مُرد روزی یکسال خود نداشت
اما قطارهای پر از زاد آخرت
وز پی هنوز قافله های دعای خیر
این مادر از چنان پدری یادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خیل
او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود
خاموش شد دریغ
۶:
نه ٬ او نمرده ٬ می شنوم من صدای او
با بچه ها هنوز سر و کله می زند
ناهید ٬ لال شو
بیژن ٬ برو کنار
کفگیر بی صدا
دارد برای ناخوش خود آش می پزد
۷:
او مُرد و در کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سرسلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لُطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرفها برای تو مادر نمی شود.
۸:
پس این که بود؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من کنار زد ٬
در نصفه های شب .
یک خواب سهمناک و پریدم به حال تب
نزدیکهای صبح
او باز زیر پای من اینجا نشسته بود
آهسته با خدا ٬
راز و نیاز داشت
نه ٬ او نمرده است.
۹:
نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خیال من
میراث شاعرانه ی من هر چه هست از اوست
کانون مهر و ماه مگر می شود خموش
آن شیرزن بمیرد؟او شهریار زاد
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
۱۰:
او با ترانه های محلی که می سُرود
با قصه های دلکش و زیبا که یاد داشت
از عهد گاهواره که بندش کشید و بست
اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم به خنده کاشت
وانگه به اشکهای خود آن کشته آب داد
لرزید و برق زد به من آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز
تا ساختم برای خود از عشق عالمی
۱۱:
او پنجسال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه کرد برای تو ؟هیچ ٬ هیچ
تنها مریضخانه ٬به امید دیگران
یکروز هم خبر :که بیا او تمام کرد
۱۲:
در راه قم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچیده کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.
۱۳:
آن شب پدر به خواب من آمد ٬ صداش کرد
او هم جواب داد
یک دود هم گرفت به دور چراغ ماه
معلوم شد که مادره از دست رفتنی است
اما پدر به غرفه ی باغی نشسته بود
شاید که جان او به جهان بلند برد
آنجا که زندگی ٬ ستم و درد و رنج نیست
این هم پسر ٬ که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک ٬ مزد همه زجر های او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر به خواب ٬ خوش
منزل مبارکت.
۱۴:
آینده بود و قصه ی بی مادری من
ناگاه ضجه یی که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبر ها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده ٬ دویدم به ایستگاه
خود را به هم فشردم خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفید پوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو
۱۵:
می آمدیم و کله ی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.
۱۶:
باز آمدم به خانه چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم ز اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم!

آن دورنمای سوسنستان
وان باد که موج ها برانگیخت
وان موج که چون طنین ناقوس
دامن به افق زد و فرو ریخت
آن دود که در افق پراکند
وان ابر که با شفق درآمیخت
شرح ابدیت تو می گفت
پایتخت در تب سیاست می سوخت و متشنج بود ٬ اما شهریار سیاهپوش ٬ سوگوار دل داغدار خود بود.پایتخت بدون مادر برای او زندان بود.پس تصمیم گرفت که هر طور شده است ٬ به شهر خود باز گردد.این بار بخت با او یار بود.با انتقالش موافقت کردند و او آماده ی رفتن شد.گویی همین دیروز بود که با سید ابوالقاسم به تهران آمده بودند ٬ در صورتی که سی و دو سال از آن روز می گذشت.
شهریار برای همیشه از تهران دل برید.خانه ی خود را با همه ی اثاثیه ی آن به خانواده ی برادرش بخشید و سبکبال و رها ٬ تنها با یک چمدان ٬ شهر خاطره هایش را ترک گفت ٬ شهری که دوران نوجوانی و جوانی و میانسالی اش را درآنجا گذرانده بود ٬ شهری که گویی در آن دوباره زاده شده بود.
"خدایا چه می بینم؟این همه آدم چرا اینجا جمع شده اند؟"
مردم بودند ٬ مردم تبریز که به پیشباز شاعر رویاها و آرزوهایشان آمده بودن ٬ شاعری افسانه ای که بسیاری از غم ها و شادی های آنان را سروده بود ٬ سروده هایی که بر سر زبان ها می چرخید.
اشک حسرت و شادی بود که از چشمان شهریار فرو می ریخت.او روز دوری را به خاطر می آورد که همراه کاروانی از آن شهر کوچ کرده بود ٬ گمنام و غریب ٬ با آن خواب عجیب ٬ آن کوه ها و آن طبل ها و آ» صدای مهیب که اکنون نه تنها در آ» شهر که در تمام کشور طنین انداز شده بود.
"خدا را شکر که عمرم چندان بیهوده هم نگذشته است."
در میان شور و احساسات مردم به شهر تبریز وارد شد و تصمیم گرفت که هر چه زودتر به زندگی خود سر و سامانی بدهد.باید آرزوی مادر را برآورده می ساخت و ازدواج می کرد.برای این کار ٬ نوه ی عمه اش بهترین بود ٬ معلم جوان و زیبایی که بیست و دو سال از او کوچک تر بود ٬ اما دلسوز بود و فداکار.پس مجلسی برگزار شد و آن دو آغاز زندگی زناشویی خود را به جشن نشستند.
شاعر احساس می کرد که به ساحل آرامش رسیده است.هر روز به اداره می رفت و نام کارمندان را با خط سحرآمیزش در دفتر حضور و غیاب می نوشت ٬ کاری سبک برای به پایان رساندن آخرین روز های کارمندی.
شهریار کم کم برای خودش دوستانی پیدا کرد ٬ دوستانی مهربان و خوش صحبت.او به یاری آن ها توانست وامی بگیرد و خانه ای بخرد ٬ سرپناه و لانه ای برای خود و خانواده اش.سرشار از آرامش ٬ آرامشی که یک عمر به دنبال آن دویده بود.
نخستین فرزند شاعر ٬ دختر بود که شهرزاد نام گرفت ٬ به پاس عشق و علاقه ی شاعر به افسانه ها.دختری که با غنچه ی لب هایش ٬ دل پدر شاعرش را می برد.دومین فرزند نیز دختر بود.او را مریم نامیدند.اما سومین نو رسیده پسر بود ٬ پسری که هادی نام گرفت.حالا پدر در اوج خوشبختی بود.
همسر شهریار ٬ برای رسیدگی بیشتر به بچه ها ٬ از کار خود کناره گرفت.پدر بچه ها نیز دست کمی از بچه ها نداشت و باید به او هم رسیدگی می شد تا با آرامش خیال شعر بگوید ٬ کتاب بخواند ٬ پذیرای مهمان هایش باشد ٬ و یا در مجامع ادبی شرکت کند.
شهریار بود و خانه ای قسطی و یک دنیا آرامش و مهر.دیگر حاضر نبود به زندگی گذشته اش برگردد.هنوز از بعضی چیزها هراسان بود:از آشنایی های جدید می ترسید و از رفت و آمد ها گریزان بود.چه بسا کسانی از راه دور برای دیدار با او به تبریز می آمدند و او روی پنهان می کرد ٬ چرا که از آشنایی ها و جدایی ها به یک اندازه می ترسید.همه به او احترام می گذاشتند و شیفته ی دیدارش بودند٬ اما او به شکلی بچگانه از روبه روشدن با دیگران خودداری می کرد.با این کار بسیاری را از خود می رنجاند ٬ اما این گونه آسوده تر بود.
دوران خدمت او سرانجام به پایان رسید.با سی سال سابقه کار و سی سال با اعداد و ارقام ریاضی سر و کار داشتن٬ ریاضتی بزرگ ٬ آن هم برای او.شاعری که یک عمر عشق و احساس را سروده بود ٬ یک عمر از منطق و مصلحت گریخته بود.اما کارمندی او نیز از عجایب زندگی اش بود.البته با این کار توانسته بود در بدترین شرایط ٬ چرخ زندگی را بچرخاند و برادر ها و خواهر ها و برادرزاده هایش را به سرانجامی برساند.
بچه ها بزرگ می شدند و زندگی جریان داشت و شهریار ٬ همچنان از دیگران گریزان بود.تا این که روزی ٬ مردی نا آشنا در خانه ی او را کوبید.
"من از طرف آیت الله مرعشی نجفی آمده ام و برای آقای شهریار پیغامی دارم."
شاعر او را پذیرفت و آن مرد گفت:"حضرت آیت الله از شما دعوت کرده اند که چند روزی در قم مهمانشان باشید."
شهریار غرق در شگفتی شد.با احترام دعوت آیت الله را پذیرفت و قول داد که بزودی به قم سفر کند.
چند روز بعد ٬ شهریار در قم بود ٬ شوق زده و بی تاب ٬ و بی خبر از علت آن دعوت و با دلی که به شدت در سینه اش می تپید.با همین حال ٬ پا به اتاق آیت الله گذاشت.با احترام جلو رفت و ناگهان دلش لرزید.
آیت الله با دیدن شهریار حال عجیبی پیدا کرد و اشک در چشم هایش حلقه زد.او به یاد خوابی افتاده بود که چند شب پیش دیده بود ٬خوابی که به معجزه می ماند.
"خواب دیدم که در مسجد کوفه هستم ٬ در حضور حضرت علی (ع) و چند تن از یارانشان . حضرت خواستند که شاعران خاندان پیامبر در آنجا حاضر شوند.چند تن از شاعران عرب آمدند ٬ اما امام فرمودند که شاعران پارسی گو نیز بیایند.محتشم کاشانی و چند شاعر دیگر هم آمدند ٬ اما امام فرمودند:"شهریار را بیاورید." در همان لحظه ٬ آقای شهریار ٬ شما آمدید.سر به زیر و فروتن و امام رو به شما کرد و فرمود :"شعر خود را بخوانید." شما نیز خواندید:
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه ی هما را
شعر به پایان رسید و از خواب بیدار شدم ٬ اما فقط این بیت از شعر شما در خاطرم مانده است.
من شاعری به نام شهریار نمی شناختم ٬ اما وقتی پرس و جو کردم ٬ دریافتم که شاعری به نام شهریار در تبریز زندگی می کند.این بود که از شما خواستم به قم تشریف بیاورید.آیا شما براستی چنین شعری سروده اید؟"
شهریار غرق در اشک بود و نمی توانست سخن بگوید.احساس می کرد که همه چیز در خواب می گذرد.این زیباترین لحظه ی زندگی او بود.هرگز فکرش را هم نمی کرد که کسی جز خود او از آن شعر باخبر باشد ٬ شعری که آن را برای هیچ کس نخوانده بود و چند روزی بیشتر از سرودن آن نمی گذشت.این شعر را درست در همان شبی سروده بود که آیت الله آن خواب را دیده بود.
اتاق غرق در نور شده بود.همه ی کسانی که در آن اتاق بودند ٬ حال عجیبی داشتند.شهریار کمی آرام گرفت و آن شعر را تا به آخر خواند.این درست همان شعری بود که آیت الله مرعشی نجفی در خواب از زبان خود او شنیده بود.
جند روز بعد ٬ شهریار با دلی لبریز از صفا و معنویت به تبریز بازگشت.روح و جان او در این سفر جلا یافته بود.از این که امام علی (ع) شعر او را پسندیده بود ٬ غرق در خوشحالی بود و خدا را سپاس می گفت.احساس می کرد که پاداش یک عمر شاعری را از خداوند دریافت کرده است.
با خود فکر می کرد ٬ همه ی شعر هایی که تا به حال سروده است ٬ در برابر این شعر رنگ باخته اند ٬ شعری که چندی بعد ٬ با خطی خوش نوشته شد و بر فراز ضریح امام علی (ع) جای گرفت.

وای چه خسته می کند تنگی این قفس مرا
پیر شدم نکرد از این رنج و شکنجه بس مرا
گرگ درنده ای به من تاخت به نام زندگی
پنجه که در جگر زند ٬ نام نهد نفس مرا
بچه ها بزرگ و بزرگ تر می شدند و پدر شاعر آن ها کوچک و کوچک تر.مادر ٬ جوانی اش را پیشکش همسر و فرزندانش کرده بود و از داشتن آن بچه ها و چنان شوهری به خود می بالید.
زمستان سال ۱۳۵۳ شمسی از راه رسید و آرام آرام برف پیری بر سر شاعر شوریده نشست.بار دیگر باید تاوان دل بستن خود را می پرداخت ٬ دلبستگی به زنی که برایش هم مادر بود و هم همسر ٬ همسری که یک روز ناگهان قلبش از تپیدن باز ایستاد.
شهریار مانند خانه ای قدیمی در خود فرو ریخت.در میان شور و غوغای مردم شهر ٬ همسرش را به خاک سپرد و به خانه بازگشت.نسیم تسلیت از همه سو وزیدن گرفته بود ٬ اما او از همه گریخت.به خانه پناه برد و خود را به قضای الهی سپرد.
چرخ زندگی از گردش باز نایستاد.بچه ها بزرگ شدند و یکی یکی به دانشگاه پا گذاشتند.شهریار خانه نشین شده بود ٬ اما گاه به دعوت ها پاسخ می گفت.یک بار به تهران رفت و در مراسم بزرگداشتی که برای او برگزار کرده بودند ٬ شرکت کرد و به گفت و گو با خبرنگاران تن داد.گفته هایی ناگفته ٬ ناگفته هایی گفته ٬ در برابر برق فلاش دوربین ها ٬ عکس های یادگاری و تقدیر نامه ها.اما شاعر در آن هیاهو ها نکته ای را دریافت :"در این دیار ٬ مرده ی یک شاعر بیش از زنده ی او ارزش دارد!"
مردم به خیابان ها ریختند و آرزوهایشان را فریاد زدند.اما شهریار پای رفتن نداشت.او در خانه ماند و برای پیروزی مردم دعا کرد.انقلاب که پیروز شد ٬ با چشم هایی اشکبار شعر ها سرود.جنگ با دشمن که آغاز شد ٬ لباس بسیجی پوشید و هر ماه نیمی از حقوق ماهیانه اش را به حساب جبهه ها واریز کرد.شعری در ستایش رزمندگان سرود و از پیری و ناتوانی خود نالید.از این که نمی توانست در جنگ شرکت کند ٬ گریست.
شهریار با همه ی دلشکستگی اش ٬ خوشخوتر شده بود و با نشاط تر. در خانه اش به روی مهمانان باز بود و با روی خوش آنان را می پذیرفت.پس از سال ها خاموشی ٬ به سخن آمده بود.از خاطره های دور سخن ها بر زبان می آورد و تا اندازه ای ٬  پرده از روی زندگی راز آلودش به کنار می زد. با صدایی بغض آلود و چشم هایی اشکبار ٬ خاطره هایش را زمزمه می کرد.از کودکی و نوجوانی و جوانی ٬ از حسرت ها و هوس ها ٬ از بت هایی که شکسته بود ٬ از شعر هایی که در حال و هوایی خاص سروده بود و از ثریا ٬ از عشقی که نا فرجام مانده بود ٬ سخن می گفت.
همه جا سخن از شهریار بود.در گوشه و کنار کشور مراسم بزرگداشت او برگزار می شد.رئیس جمهور کشور به دیدارش رفت و جایگاه والای او را در شعر ستود و شهریار در همه حال ٬ لبخند بر لب داشت و اشک در چشم و بغض در گلو.همیشه و در همه جا آماده ی گریستن بود.شعر های خود را می خواند و می گریست.از گذشته اش سخن می گفت و اشک می ریخت.دلی داشت به نازکی شیشه و رفتاری بیشتر از همیشه کودکانه.
شهریار پیر روز به روز کوچک تر می شد.گویی دوباره داشت به دوران کودکی اش بر می گشت.فرزندانش مثل شاخه گلی از او نگهداری می کردند ٬ اما او روز به روز نحیف تر می شد.چشمانش ضعیف شده بود و دست هایش می لرزید.قرآنی که با خط زیبای خودش می نوشت ٬ ناتمام ماند.هر روز در بسترش نیم خیز می شد و در انتظار آمدن فرشته ی مرگ آه می کشید.هشتاد و سه سال داشت و صدای پای مرگ را از در و بام خانه می شنید.
می تپد در بچه با هوهوی باد
می چکد اشک غم از طاق و رواق
شمع در کشمکش باز پسین
مانده با پایه ی زرین دم طاق
باد با سکسکه در شیون شوم
کاج آشفته کشد سر به اتاق
چه خبر هست خدایا این جا؟
به بستر بیماری افتاد.ریه اش او را جواب کرده بود.در بیمارستان به اندازه ی تمام عمر مهربانی دید و در دنیای مبهم و مه آلود پیش از مرگ فرو رفت.کودک شد و در دامنه های حیدر بابا دوید.خودش را به تنور عمه خانم رساند تا او نان داغ کودکانه را در دامن پیراهنش بگذارد.در شبی برفی به برق چشم گرگ ها در آن سوی رودخانه خیره شد و گریخت.با آواز خروس های روستا از خواب پرید و خودش را روی تخت بیمارستان دید ٬ با سینه ای پر از درد که خس خس می کرد و با آبشاری از مایع سرم که قطره قطره در رگ هایش می ریخت.
شاعر حیدر بابا بهبود نیافت.در مرداد سال ۱۳۶۷ ٬ به دستور رئیس جمهور ٬ او را به تهران بردند ٬ شهری که شهریار آرزو هایش را در آن جا گذاشته بود.
شاعر ٬ دل آزرده به پزشکان سفید پوش نگاه می کرد و به یاد پدر اشک می ریخت.همه می کوشیدند که او را به زندگی برگردانند.شیفتگان و یارانش به بیمارستان هجوم آورده بودند و اتاقش لبریز شده بود از گل های رنگارنگ.اما شاعر به بوی گل ها ٬ به زندگی بازنمی گشت ٬ زیرا:
افسانه ی عمرم آورد خواب
عمری که نبود ٬ خواب دیدم
در سیل گذشت روزگاران
امواج به پیچ و تاب دیدم
از عشق و جوانی ام چه پرسی؟
من دسته گلی بر آب دیدم
در ساعت هفت صبح روز ۲۷ شهریور ماه ۱۳۶۷ ٬ نسیمی ملایم پرده ی اتاق ۵۱۳ "بیمارستان مهر" تهران را لرزاند.در همان لحظه ٬ پلک های نیمه باز شاعر پیر مانند بال های پروانه ای نیمه جان چندین بار تکان خورد و او ناگهان خود را در آسمان یافت.از فراز آسمان نگاهی به خود انداخت که روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود.فرزندانش را دید که در کنار او گریه و زاری می کردند.در کنار جسمی که هشتاد و سه سال با آن به سر برده بود و حالا دیگر از آن گریزان بود ٬ جسمی همچون پیله کرم ابریشم که او همچون پروانه ای آن را ترک کرده بود ٬ سبکبال و سرشار از حس رهایی.
روز بعد ٬ پیکر شهریار در آسمان بود.در یک هواپیما و در حال پرواز به سوی زادگاهش.پیکر شهریار در میان غم و اندوه مردم در مقبره الشعرای تبریز به خاک سپرده شد.


shahriar-eshgh.blogfa.com


© کپی رایت توسط شهریار (کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مقالات فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است.

نوشته شده در تاریخ: 1387/3/24 (3110 مشاهده)

[ بازگشت ]
سایت رسمی استاد محمد حسین شهریار

کلیه حقوق مادی و معنوی سایت شهریار متعلق به مدیر سایت ( سید یوسف سعیدی ) میباشد
                                                                  
            
                            

                                                                                                         
                                                   

PHP-Nuke © 2004 Francisco Burzi
INP-Nuke © 2005-2007 IranNuke

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.05 ثانیه